تمومه دیگه بهحول و قوه خدا، امروز هم یه قلم اشکال گرفتن و تصحیح شد، به آقای فلانکی پیام دادم و گفتم برام امضا ها رو بگیره، نمیدونستم دقیقا چطور بهش پیام بدم بگم و با چه ادبیاتی، منو هزار بار توی دانشکده دیده بود ولی نه به اسم ، سلام علیکداشتیم با هم، بهش گفتم هزینهشو تقدیم میکنم، ادبیاتم باید معمولی تر میبود، حالا هر چی، داشتم مکالمه کار میکردم هیچی یاد نگرفتم، رد دادم، میخواستم یه ویدیو هوش مصنوعی درست کنم انقد رفتم این ور اون ور نشد که سرم گیج میره، تاب خوردم تو این سایت و تون سایت ، اونایی که میگفتن هم باز نمیشد یا پولی بود، و واقعا خسته ام از هر چیو و همه چی، این اصلا اسمش زندگی کردن نیس، داشتم یه ویدیو میدیدم از مصاحبه تنها رییس جمهور مسلمونمون آقای بنی صدر:)) میگف شاه میلیاردها دلار پول از ایران خارج کرده بود تنها تونسته بودن سی و یک میلیاردشو با سند و اوراق ثابت کنن و قرار جلب بگیرن ولی شاه بلافاصله فهمید رفت مصر، میگف تمام بانک ها ورشکسته بودن ، شمس و فلانی و تیر و طایفه و خدموحشم هم آشو با جاش برده بودن، یادمه یه مستند تومنو تو دیده بودم میگف شاه سی میلیون برده بود پنجا پنجاه بین زن و خواهرش تقسیم شده بود، چه میدونم والا، وضع مالیم داغونه یاد دزدی بقیه افتادم ، این پولا بیصاحاب نبوده ، یه استاد داریم تو دانشکده چراغ اتاقشو روشن نمزاره میگه بیت الماله ،
آبانم به ته رسید، صبح ادیتوره گف سیستمم خرابه نشد فایلامو صبح آپلود کنم شبی رسید به دستمو فرستادمش ، چند مدتیه یه طوریم، از وقتی اون چایی روخوردم، حس میکنم معدم پر از ترشحات لزج شده مه پشت کلوم گیر کرده، چرک عفونی، صفحه دانشگاه اگهی تسلیت زده ، یه دانشجوی دختر توی خوابگاه فوت شده، چه اتفاقی برای جوون مردم افتاده؟ من اگه دختر داشتم نمیذاشتم بره شهر غربت درس بخونه ، اوضاع فرهنگی و اجتماعی و شخصیتی در حد یالاتر از هشداره، اصول اخلاقی وجود نداره ، این همکلاسیم میگف توخوابگاه به زور میگن بیا چیز بخور استعمال کن ، فاجعه هس، تو فکرم ، یه کارایی دارممیکنم ، نتیجه ای نداده، زبان میخونم ولی خدا میدونه چقد من خسته ام از این وضعیت، شنیدم میگن توی تهران آب معدنی هم جیره بندی شده!
صبح دیدم این اموزشیه منو کاربر کرده و گفته اصلاحیه خوردی و بیا درستش کن، حس کردم عصبی بوده موقع نوشتنش، کلمات احساس و انرژی دارن به قول مرحوم تسلا رضوان ا... علیه همه چیز در این دنیا انرژی هست و تمام، این جمله شاه کلید این دنیاس، بازم یه نصف ورق اچار بود، بی معطلی زنگ زدم به ادیتوره گفتم درستش کن وقتمم کمه ، هنوز تا این لحظه خبری نشده ازش، چایی شهرزاد بهم نمیشازه معدم میسوزه ، من عکسای امضاها رو یه جورایی فاوشاپ کردم و حدس میزنم ایراد گرفت ه که برو دوباره امضا بگیر نمیدونم ایشالا که اینطوری نباشه و نیس، تمام امروز صرف یه کاری شد که تازه شروع کردم به جزییاتش اینجا نمیپردازم ، ولی وقت گیر بود و هنوز ده درصد کار پیش نرفته ، باید یه کلیپ بسازم ولی خیلی از سایتها بعد ار مکانیسم اسمشو نیار گفتن ایرانی بی ایرانی ، نباد که راهش نمیدیم، خفت از این بالاتر که توی یه سایت هم نتونی بری ،
دریچه کولرو دذست کردم، یه کم ملات زدم پشتش چند تا میخهمکوفتم توی قاب چوبی پشتش، فکرم درگیره فرداس، این مسوول آموزش آیا انسانیت به خرج میده، کار منو راه میندازه ، یا بلانسبت جفتک میندازه که منم هستم، موجودیت ما موجودیت نیست، توهم زدیم برای خودمون، دیگه نمیرم خبر گوش بدم تو یوتیوب ، رنگ باخته همه جیز، دور باطله، خسته مون کردن ، به جاییی نرسیدیم، تاریخ هم سمت اوناس، تاریخ قصه پادشاهاس کی دیده از عوام حرف بزنه، چای شهرزاد دم کردم خوردم نمدونم چمه؟ چرک پشت گلو دارم معده م خشک شده یه حال کثافتیم، این چیه میدین دست مردم ، شما اگه چیپین مردم چه گناهی دارن، کیفیت یه محصول نشون میده صاحب محصول چی بارشه ،
هوای تویاناق سرده، راه کولروهنوز نبستم، یه چادر پیچیدم دور کمرم پاهام هم زیر پتو یخ کرده، شاید فردا شد کاری صورت دادم براش، پوست اناری که خشک کرده بودمو اسیاب کردم ریختم توی روغن زیتون، نمیدونم چیکار کنم باهاش ، از هشت صبح سرم تو ابپات بود تا یهکمبعد از غروب، یه کلاس انلاین شرکت کردم ، طرف صداش انقد ضعیف میومد که از رووم لفت دادم ، هر چی مبگفتی آقا صدا ضعیفه به یه ورش هم نبود ، یه میکروفن قرض بگیر با اعصاب و وقت مردم بازی نکن، باید برملباسهای زمستونی رو دربیارم این تابستونیا رو جمع کنم، خیلی کم زبان خوندم باید از فردا شروع کنم ، نمیدونم هنوز اون بیرون کسی هست که عاشق بشه؟ دل دماغی مونده برای کسی؟ اوضاع بسیار رقت انگیز شده
صبح حدودای ده و نیم پروفایل دانشگامو چک کردم، اف کورز که اصلاحیه بهم خورده بود، مسوول اموزش برام اندازه نصف برگ آچار اصلاحیه نوشته بود، نوشته که قسمتی از عنوان که مربوط به ترجمه فارسی به علامت اختصاریه باید تغییر کنه، این یعنی توی عنوان و هر سوراخ سمبه ای که این علامت رو نوشتم کلا باید تغییر کنه، سر صفحه پاصفحه پاورقی توی بدنه متن تو صفحه امضاهایی کهگرفتم تو هر جا، از خط جداکننده پاورقی ایراد گرفتن گفتن امتداد بده تا ته صفحه برسه ، از چند تا فاصله بین سطر ها هم ایراد گرفتن، بعضی نوشته ها باید بولد بشن، قسمت ترسناک اینجا بود که من دوباره باید میرفتم عنوانمو عوض میکردم و پرینت وزیری میگرفتم و باز میرفتم دانشکده دونه به دونه با گردن کج توضیح میدادم که اصلاحیه خوردم و ازشون امضا میگرفتم، و ترسناکتر باید گزارش جلسه دفاع عنوان پروپوزال و واژگان کلیدی هم عوض بشن، و امضا حضار در جلسه دفاع .... مدینه گفتیو کردی کبابم، به این دختره ادیتوره زنگ زدم جواب نداد، پیام گذاشتم که چند تا اصلاحیه خوردم بیا درستشون کن، جواب نداد، طبیعیه،خودم نشستم پاش دونه به دونه اصلاح کردم ، امضا ها رو با فتوشاپ و ایلوستریتور انگشت کردم نتیجش از کار اون ادیتوره میلیونها بار بهتر شد ، اصلا یه بخشی از روز فکر میکردم یرم دنبال این کار منم مشتری بگیرم نون توشه، حدودای هفت یود ادیتوره جواب پیاممو داد ،اونموقع که پول نگرفته بود خوب جوابامومیداد، فاقد اهمیت ، جواب سلام ،علیکه، سین کردم ولی جواب ندادم ،از بد قولی بیزارم، دوباره فایلمو بارگذاری کردم و فرستادم رفت ولی یه اصلاحیه رواز قلم انداخته بودم ، پیامدادم برا مسول آموزش که جون جدت بیا سایتو باز کن من اینودرست کنم چون والا باز یاسد همه مراحل از اول تکرار بشه خدا کنه بشه آمین
خیلی زودتر از معمول همیشه بیدار شدم، سایتو چک کردم هنوز تایید نشده بود، قبل از طهر به دکتر چی پیامدادم، تاییدش کرد، و حالا باید بررسی بشه، تو فکرم به آقای خدماتی یه مبلغی بدم تا برام امضاها رو بگیره، هیچ حوضله این کارا رو ندارم، نمیدونم چند میگیره، امروز تا شب سه کله سرم تو لپتاپ بود، به سرم زده بود یه چیزایی یاد بگیرم، چند تا برگ ه پرینت گرفتم برا زبان، قردا مسخونمشون، یه طوریم این روزا، بعضی از سایت ها حتی با قندشکن باز نمیشن، به خاطر مکانیسم ماشه هس ، خبر اومده سد کرج خشک شده، جسد هفتاد نفرو پیدا کردن اونجا ، دستاشون بسته بوده ، چه دلخراش ، چه بر انها گذشت، یه سد خشک شد تا هویدا بشن،
چرا این دکتر چی تایید نمیزنه؟ امروز چن بار سایتو چک کردم، اگه اینطوری بمونه فردا بهش زنگمیزنم، امروز داشتم دیتا های جدید میگرفتم برای یه کار دیگه، نمیدونم بشه یا نه، تلاشمو میکنم،
فایلو توی سایت بار گذاری کردم این دختره امروز صفحات امضا رواضافه کرد به بقیه نوشته ها، فرستادمش ، رفت که بره دست خدای مهربون، دیروز از بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم تا هف هش شب داشتم این صفحه امضا رو انگولک میکردم ، امضا ها روی صفحه آاا چار بود ولی باید در قطع وزیری به فایل اضافه میشد، چرا آچار پرینت گرفتم؟ وارد جزییاتش نمیشم، پول این دختره رو زدم به کارتش، ۶۵۰ تومن خواست، بماند که خودم دونه به دونه باز چک کردم و اصلاح کردم، دیروزکه رفتم امضا بگیرم فقط دکتر اعظم تبریک نگف، فاقد اهمیت ، شبی رفتم بیرون، این دختره که توی سوپری روبرویی کار میکرد ظاهرادیگه لچک سرش نمیکنه، بعد مدتها میدیدمش جا خوردم، از وقتی اون تخم مرغهای کوچیکو دونه ای بهم فروخته بود نرفته بودم ازش خرید کنم، اسنپ گرفتم رفتم خیابون، دم غروب بود، مدتهاا بود پرواز دست جمعی کلاغا رو ندیده بودم، خیابون کثیف و شلوغ و دودی و پراز بدبختی ،بیچارگی آدم هاشو فریاد میزد، یه پیرمرد لب گور با یه ترازو رو زمین سرد پاییز، یه دختر جوون کلیپس فروش، یه زن با بچه بغلش که لیف های بافتنی میفروخت،حالا خودم سردسته بدبختام دارم غصه بقیه رو هم میخورم، صبح دیدم یکی گفته پنجاه میلیارد بدین بم تا برم برزیل اجلاس کاپ سی، فشارم بالاس فک کنم،
ساعتو کوک کردم برا فردا خواب نمونم، به این دختره که فایلمو سپردمدستش زنگ زدمگفت امشب فایلمو میفرسته واسم، فردا میرم دانشگاه، نمیدونم چی بپوشم، کاش من دست از این اخلاقم بردارم، فککزدمبرمدانشگده دو تا پرینت قطع وزیری بگیرم بعد با اتوبوس بیام دانشکده، یادم افتاد به اون نوشته ها مه زاویه خورده بود و حاشیه سیاه و برگی چهار تومن که حساب کرد ، چه کاریه ، یه کله میرم دانشکده، مشغولم یا زیان، حس خنگی بهممسده، نمیتونم سهجماه درست سر همکنم ، باورکردنی نیست، شاید واقعا یهچیزیمه ،
کنار بینیم یهجوش دردناک زده، روحیه ام داغون، حس کردم چشمام یه طوری بود امروز انگار یه سنگینی روی پلکام باشه، کفش سیاهه به پام کوچیک شده بود و لق میخورد، لباسا به تنم سبک بود، حس عجیبی یود امروز، با همیشه فرق داشت ، نمیدونم چطوری بودم، مثل بیخیال بی عار، رفتمدانشگاه، باید قسمت امضا ها رو پرینت وزیری میگرفتم، دو بار پرینت گرفت ، افتضاح، گفتم این چیه یکیش زاویه دار شده اون یکی یه سایه سیاه روشه، گفت از خودشه!!!حوصله یحث نداشتم، شماره یکیو گرفتم برام فایلمو ادیت کنه، فلشمو جا گذاشتم اونجا، رفتم که برمدانشکده فهمیدم برگشتم پس گرفتم، دکتر چی تو اتاقش نشسته بود حس کردم سر سنگینه، این بازی استقلال چقد مصدوم داره امشب، پیرهن تیم مقایل شبیه سالاد شیرازیه ،برگشتم خونه خوابیدم ، فایلمو برای دختره فرستادم، گفته جمعه میرسونه دستم، امشب حالی ام، اره حس میکنم حال امروزم این بود : دست از جان شسته، اینطوری بود، خداوندا بیا حاضری بزن برا ما،
چشمام میسوزه ، الان البته بهترم، نگین انگشترو با چسب شیشه ای چسبوندم روی بقیه نگین های اون انگشتر هم چسب ریختم نریزه، مانتومقنعه م شستم فردا برم دانشگاه، اگه خدا قبول کنه، از قبل توی ذهنم تجسمکردم چطور برم وچی بشه ، اخلاق درستی نیست، باید این پیش داوری ها وتصویرهای جلوجلو از چیزی که اتفاق نیوفتاده رو تمومش کنم، یه کم قلبم شکست ، زیاد گریه کردم، الان بهترم، اخلاق این جماعتی که از شهرستان های با بیست خانوار و کوچیییییک میان شهر منو درخودم فرو میبره،، به نظرم خودمون درگیره تشریفاته بیخودیم، دختره مثل چی کله میکنه تو اناق این و اون استاد ، به هیچ چیزشم نیس ، منم پشت در با گردن کج این پا اون پا میکنم مزاحم اوقات شریف نشم، اصلا وقت داره، زشت نیاشه سر زده برم، حالا همون ها عزیزترن، تاریخ پازل عجیبیه ، یه چیزایی توی ذهنم داره جور میشه به هم ، از این آش منزجر کننده ای که گذشتگان پختن، ریختن تو حلق آیندگان، آخرالزمان دین هاست،
به این فک میکردم که دنیا به اندازه کافی بزرگه که توش گم بشیم ولی موقعیت هامون نه،اونا نابود میشن، مثل اینکه اگه توی اتوبوس کمی جا باز نکنیم دیگه کسی نمیتونه توی ایستگاه های بعدی از شدت شلوغی سوار بشه، موقعیت ها خیلی محدودن، کوپنی ان، وقتی یه آدم بیشتر از کوپنش خرج میکنه موقیت بقیه رو میدزده، شاید دارم اشتباه میکنم، نمیدونم، دیروز یکی از خودکشی مهناز گف، بی مقدمه گف« مرده شورشو ببرن»،شوکه شدم از شنیدنش، امروز یه کم به درودیوار رسیدم ، فرشو جمع کردم باید شسته بشه، با این دختره پیام میدادم تو واتساپ، راهنماییم میکرد که چطور کارای دانشگاه رو پیش ببرم، الان که از شور اون روزا اقتادم میبینم اضلا هیچ دردی ازم دوانکرده، ژلیش کردم اکلیلیه بعد از مدتها، در نا امیدی ام، کورسویی از امید نیست، تنها یه طوفان نوح دیگه لازم داریم ، چون دنیا باید از نو بشه
توی باریک ترین دفترچه دنیا هر روز صبح یه چیزایی مینویسم ، به قول خارجی ها تسک، مدتیه، فقط صبحا مینویسم که قراره روزم اختصاص به چی داشته باشه، قرار گذاشتم فقط بنویسم، تیکتمیزنم که انجام شده یا نشده، هیچی، یکم ذهنم آروم میگیره همین، زندگی سخته، دارم میپوسم، هزار تا فک تو سرمه، روزگار ترسناکی بود ترسناک تر شده، نگاهم به دنیاس که زندگیمو داره میسازه، دیشب داشتم درباره سومری ها توی یوتیوب یه ویدیودیدم ،سومری ها جز اولین تمدن بین رودان محسوب میشن بیش از پنج هزار سال قبل از میلاد ، چیزی حدود پانصد هزار لوح گلی ازشون بهجا مونده، تمدن بسیار بسیار درخشانی بودن، الان یه جا میخوندم که کلید رمزگشایی زبانشون که خط میخی بوده ، کتیبه بیستون داریوش بزرگ بوده، چون این کتیبه به سه زبان نوشته شده، اونها از روی این زبان ها اومدن خط میخی سومری رو رمزگشایی کردن، زبان بسیار سختی هست و این اواخر هوش مصنوعی داره کمک میکنه به ترجمه، تنها صد هزار لوح یعنی یک پنجمش ترجمه شده، خدای من، این بزرگترین کشف تاریخ بشر میتونه باشه، داستان های از افرینش که توی کتابهای دینی کفته شده تمااام و کمااال توی لوح ها اومده، چیزهایی از فرازمینی ها گفتن، که چطور آدم و حوا رو خلق کردن، به طوری که گفتن توی تلموت و کتاب های عهد عتیق گوشه هایی از این داستان ها گفته شده،
انقدر طفره رفتم ،انقد خودمو چلوندم ،انقد امروز و فردا کردم که رسید به مهلت آخرش، بالاخره اسممو نوشتم، خیلی حسرت ها تو زندگی دارم ، خیلی ، خب هیچ کدومش دست من نبود که شد حسرت، به هر جهت، وقتی آدم هر چی میخواد نمیشه دیگه خودش نیست، میرسه وقتی که یه چیز دیگه شده ، میگه این دیگه کیه تو منه؟ دکتر فلانکی هنوز جواب ایمیل منو نداده، باید پا شم برم دنبال کاراش،
تقریبا یه ماهه درجا میزنم، کارم شده آزمون و خطا، هی اینو تجربه کن هی اونو ، آخرش هیچی، یه درصد آمادگی ندارم، فردا میرم سر یه روش دیگه، رفتم بیرون ، تراکم محله بالا رفته ، محله به نظر کثیف ترشده، قبلا اینطوری نبود، آزار دهنده شده ، پیاده رفتم هوا خوب بود ، کلیپس و گیره و ... شد نزدیک به کمی کمتر از یه میلیون، :)) :)) :))))))) اینا خنده ای عصبیه ، چه کنیم ؟ گیره و کلیپس هم دست نیافتنی شده، کاشکی منو یه جایی راه میدادن ، اصلا میزاشتن من برم روی بعضیا رو نبینم، از خدا بیخبران، آفتی شدن، فرمون دست هر کیه خوب میدونه داره چیکار میکنه، داره به خیال خودش ما رو از ریشه میزنه، میگن برای اینکه نفر آخر کنکور بسی باید همه سوالا رو بلد باشی که بتونی غلط بزنی، این همه تصادفی نیس، یه چند تا انار دون کردم پوستشونو توی فر خشک کردم امروز ، خوندم که پوستش از دونه هاش بیشتر انتی اکسیدان داره ، چقد
یقرار شده بودم، نمیتونستم خونه بشینم، حس میکردم نمیتونم توی این در ودیوار بند شم، زدم بیرون، رفتم تا پارک سر کوچه، کلونی کلونی بچه دانشجو نشسته بود، از دکتر چی دلگیرم، احتمالا اونم از من، مننمیخوامش، چون سختم بود کار باهاش، احتمالا اوتم، تعامل نداشتیم با هم ، ولی مثل یه جریانی ام که برام کانال زدن، و باید توی اینکانال جاری بشم، هرز میشم والا، بزار برم هرز بشم نرم تو کانال اینا، مرده شور همه چیو ببرن، از همه اینا پناه میبرم یه سکوت و صبر ، چاره ای ندارم، کاری ازم بر نمیاد، فکر اینکه دوباره برگردم اونجا، بیهدف مدرک بگیرم، که میدونم تهش هیچی نیس برام ، پژمردم میکنه، اگه شاغل بودم شاید اوضاع فرق میکرد ، اگه زندگی ام سر و سامونی داشت شاید این همه خودخوری نمیکردم، کاش فردا معجزه بشه برام، در حد عصای موسی باشه لطفا، قراره دریا بشکافم
بالاخره ماشین رفت صافکاری، صبح رفتم از تعمیرگاه ورش داشتم، دنیال گواهینامم بودم که شناسنامه وکارت ملیم پیدا شد، شاید انقد که خوشحال شدم سر صبحی از جلسه دفاعم خوشحال نشدم، داشتم میرفتم که فردا برم چیز بعلاوه ده که بگم گم شده یکیدیگه بدین، نذر و نیازها کردم این مدت ، گذاشته بود توی یه جعبه ای که هزار بار جلو چشمم بود ولی حتی یه اپسیلون فک نمیکردم گذاشته باشم اونجا، چه جاها که نگشتم حتی تو کاسه بشقابای سرویس مهمون بالای کمد هم گشته بودم، فحشهامم خورده بودم، جایی نمونده بود، به هر حال ، امروز خیلی ویژه یود، یه شکلی شروع شد و داشت میرفت به جاهایی که من یقین دونستم امروز خدا به من گفته بَبَمْ ، خدایا اعراب میزارم روکلمه ها، ایشالا که عقلم سر جاشه، دکتتتتتر چچچچی زنگ زد ، گف یه ورق رزومه بنویس بفرس برای حقوق بگیرای دانشگاه، تمام عصر هی یه جوری بودم، هی رفتم مشستم یه چیزایی نوشتم ، هی چرخیدم تو خونه، هی دنبال گواهی کلاسایی که رفتم گشتم، اضطراب داشتم کهچطور بنویسم ، حتی رفتم یه گاز به پیاز نصفه تو یخچال زدم، تمام زیتون پرورده ها رو خوردم ، سه بار تو قوری چای دم کردم ، چه حسی داشتم؟ اینکه یه فرصت به دستم اومده که برام هیچ ارزشی نداره، مثله کبابی که بدی به یه آدم زخممعده ای بخوره، هم اینکه فکمیکنم حس کتاب و تحصیل رو ندارم، من باید برم سر یه کاری، مضطرب بودم و هستم، خیلی دوست دارم برم فوتبال ببینم، نمیدونم راه میدن برم استادیوم، اتفاقی شبکه ها رو یالا پایین میکردم از شبکه سه رد میشدم ، خدایی دارن اونجا چیکار میکنن، یه مرد گنده روگذاشته بودن تو گهواره، به بچه تابش میداد ، کسی هست که نگاه کنه؟ بچه که بودم تاویزیون ساعت ۱۲ برنامه هاش تموممیشد قران میخوندن و سرود ملی و تمااام، دقیقا کار درست همین بود، پول ساخت اینا رو بدین بخاری برای یکی دو تا مدرسه سر زمستون ،خدا و مردم راضی ترن
هیچ نمیفهمم ، تمام فایلو مو به مو مثل قالبش اجرا کردم ولی تو قسمت فهرست بندی عددها فارسی ولاتین میشه، خط اضافه میاد بغلش ، حتی ریجن ویندوزو زدم همین خراب شده ، توی اپشن ورد هر چی هندی و بافت و سیستم زدم یه جاش باز نمیخوند ، این دختره میگف بهم گفتن ببر پیش فلانی درستش کنه،مشتری میفرسته واسش ودر صلواتی، مطمئنم صد در صد دستایی پشت این کاره ، آه ، خسته مون نکنین ما خودمون خدازده ایم ، من از عصر تا الان پای سیستمم هزار بار هزار راه رفتم سوی چشمام دیگه کم شده چقد از این جنس بشر روی زمین حرصم میگیره ، چرا تعدادشون انقد زیاده این حیوون صفتا ، کی این وضع به آخر میرسه ،
الان به ذهنم رسید، چرا هر چیزی رو ماهانه بررسی کنم؟ باید سیستمو برا خودم تغییر بدم، ببین من عزیزم اینکه صبح پاشی و توی یه دفترچه کوچیک بنویسی کیخوای توی اون روز چیکار کنی خیلی خیلی جوابه ، اینکه بگی توی یه هفته باید چیکار کنی هم، و همینطور برا خودت زمان بندی کن، کارها رو الویت بندی کن، شاید برا همینه خودم با خودم در جنگم، چون ذهنم مشغوله و درهم برهمه، حس میکنم به هیچی نمیرسم، دیروز پنیر درست کردم ، از عطاری قرص پنیر خریدم ، نوشته بود که هر یه دونه قرص برای ده لیتر شیره، باید دستم بیاد ، فک کنم یه دماسنج برا خودم بخرم، اینکه شیرو انگشت کنی حرارتشو بسنجی ابتدایی و غیر حرفه ایه، نتیجش شد یه پنیر با بافت خامه ای بدون نمک، خوشمزه س، اون اسفنج سفت نمکی که از بیرون میخریم میگن پنیره چیه پس؟ طعموبافت این مدل قرصی با اون مدل که سرکه میریزی توشیر فرق داره ، دستم میاد کم کم، چند تا به رو توی فر خشک کردم، میخوام بو بدم جای چایی دم کنم باهاشون، میگن خوبه، یه مربا تخمیری به با عسل درستکردم از ترس مورچه ها گذاشتم توی یه کاسه اب، دیروز یهجا شنیدم که برای رفع یبوست اول باید باکتری های مفید روده رو زیاد کنیم، یه راه حلش وارد کردن تخمیریجات به غذا های روزانه هست، حتی همراه غذا خورده بشه باعث میشه شاخص گلیسمی هم پایین بیاد، فایلمو صبح چک کردم ولی هنوز توی سایت اپلود نکردم، خبرا رو چک نکردم ولی از دور و بر شنیدم سر مردم رو گرم کردن ، به حول و قوه الهی مردم مشغولن ،انگار قرار بوده یه بانکو حسابرسی کنن دیدن بیخ پیدا کرده گفتن انحلااال والسلام ، این چه وضعشه،نمیدوم این ایرپاده چه مرگشه سهو صدای برفک تلویزیون میده
یه حالیم، نمیتونم بگم، اصلا ربطی به بدبختی های زیستی محیطی حال حاضر نداره ، مربوط به حس از دست رفتنه، مثله مادر شووری شدم که داره میبینه عروسش یه جای کهنه شوری بچه روپوشک میکنه، فشار میخوره که زمان ما چنین بود و چنان ، شاید اینم نیست، بزار دوباره تو خودم بگردم شاید بهتر توصیفش کنم، مثل این باشه که زمان بچگی یه ساعت پخش برنامه کودک داشتیم که نیم ساعتش یه برنامه پخش میشد به اسم نیمرخ که شکنجه بود، مراسم های قتل و شهادت هم نیلبک سوزناکی پخش میشد که جگر بچه پنج ساله روکباب میکرد لح لح میزدیم برای لولک و بولک الان فوجفوج کارتون وکانال و بازی و چه وچه ، نه اینمنیست ، شاید مثله مراسم نامزدی باشه که قدیم تا پای سفره عقد دختر و پسر همدیگه رونمیدیدن وحتی حق یه ماچ و چشمک همنداشتن الان حض وافی وکافی تا فیها خالدون، نمیدونم اینمنیس ، آهاااا مثل چرب کردن جگر غازه فرانسویه با کمی تفاوت ، به غاز غذا نمیدی بخوره ولی توی یه دوره ای به زور تو حلق غاز تا خرتناق غذا میکنی ، همینه، یا شایدم اینه که سرعت تغییر انقد زیاده که تو جا موندی وحس عقب افتادگی ، سرخوردگی، خشم از اجتماعی که انقد روی موج سوار شدن و به پشت سرشون نیگا نمیکنن و لقمه ای که به زور داره توی حلق غاز میشه، غازی که قبلا گشنگی میکشیده ولی صاحب رستوران میخواد غاز چرب سرو کنه و رستورانو سر پا نیگه داره ، هنوز فایلامو نفرستادمرو سایت، تغییر همیشه دردآوره، شاید وفق دادن دردآور باشه ، فکرم مشغوله، خدایا آدمای خوبتو بزار سر راه ما، جز توکل به تو هیچی تودست وبالمون نیس، امروز آسمونمابری بود ،
اون ماستی که با مایع پروبیوتیک زدم خیلی بهتر از اونی شذه که از مایع ماست محلی زدم، مزه خامه ای بهتری داره ، شیر همون شیره ولی مزه هاش فرق داره، دیروز و امروز به اشپزخونه رسیدم، باید هرچی کاسه بشقاب و لیوان دارم با یه ست مناسب جایگزین کنم، هر کدوم یه سازی میزنن ، قاشق و چنگال و .. اصلا همه چی ، هنوز فایلمو توی سایت اپلود نکردم، امروز خیلی درگیر کار وخونه شدم وقت نشد، اصلا دافعه دارم بهش ، از بس سر چیزای الکی نق زد به جونم دکتر چی، الان مثله اونایی شدم که میگن مهرم حلال جونم آزاد، و لی لی کنان در افق محو میشم، امروز ساعت ۱۱ بارش شهاب سنگ بود، میخواستم برم پشت بوم بیینم، یادم رفت، خبرا زو از یوتیوب میبینم، دعواس، سنگ پرانیه، طبیعیه، پیش میاد، ولی لباس عروسی زیبایی بود، احتمالا کار طراحای لبنانی بوده، شاید زیادی دکلته بود اگه آستین داشت به نظرم خیلی جذابتر میشد، دیروز یه ویدیو دیدم تویی یوتیوب درباره بهترین تک تیراندازان جنگ ها توی کل دنیا یود،در صدر اولش یه ایرانی یود شهید شده بود توی جنگ تحمیلی بیشتر از هفتصد تا عراقی رو به درجه رفیع رسونده بود ، البته یکی کامنت کرده بود امار درست سه هزار نفره؟ شهید شده بود، یه همچو آدمایی زیستن و الان نیستن، من هنوز حرف راننده تاکسیهیادمه، به قدر یه پوست تخمه با خودمون چیزی نمیبریم اونور ، فکر وخیالم گهگاهی میره پیش مهناز، نمیفهممش چطور تونست، شاید خستگی از دنیا بهش جرات داده بود،
خیلی فکری ام ، زبان برام زیادی سنگینه، انگار دارم از نو میخونمش، پیش نمیره، دکتر چی امروز ایمیل زد، به جزییاتش نمیپردازم ،عصری یه حبر خوندم ثبت نام ازمون پزشکی از لیسانس! روز آخر ثبت نام بود، چرا من چیزی نشنیده بودم؟ دوست داشتم شانسمو امتحان میکردم، ماست انداختم، من یادمه بچه بودم یه مغازه بود فقط مخصوص ماست میفروخت، بهش میگفتن ماست بندی، میرفتم ماست بگیرم ازش باید کاسه میبردم با خودم ، فروشنده یه پیرمرد لاغر زهوار در رفته ای بود، ملاقه پلاستیکی سفیدی داشت میزد توی ماست و می ریخت تو کاسه ما، بعد با انگشتش به دقت ماست دور ملاقه رو جمع میکرد و انگشتشو میلیسید، تازه شروع کرده بودن جوکی تعریف میکردن که یه بابایی کاسه ماست دست بوده ازش ساعت میپرسن و ماسته چپه میشه... این روزا بایدیکیبیاد ازم بپرسه « تکرار غریبانه روزهایت را چگونه گذراندی» ،
امروز قلبم فشرد، میگه پای چوبه دار بهش گفتن آخرین درخواستت چیه ؟ گفته یه بشقاب برنج، با دستان لرزان برنجا رو به دهان میگزاشته و میدونسته فرصت زندگی تا آخر همین بشقابه، من دیگه زنده نیستم، من مردم با تو، ما در دیروز مردیم، امروز دوباره متولد شدیم پس دیروز زمان مجازاتمون یود نه امروز ، امروز یه مسوولی گفته بیشتر از هف ماه موادغذایی نداریم، چه روزهاایی قراره بیاد؟
دیشب تا چهار بیدار بودم، سرم امروز به شدتدرد میکرد ومیکنه، نمیدونم شاید بهخاطربادی هست که از دریچه کولر به سرممیخوره، شاید از فشارمه، اینمدت خیلی شیرینی خوردم، شاید به خاطر فشار و استرس روزمرگی های زندگی باشه، تصمیمگرفتم پروژه نیمه تمام رنگ کردندیوارا رو ادامه بدم، بتونه زدم به سوراخ سمبه هاو ترک های دیوار ، به کندی پیش میره و منم به شدت وسواسی و آماتور، چه شود، ماست پروبیوتیک درست کردم ، الان داشتم روی ظرف ماست میخوندمنوشته در هر صدگرم یازده گرمموادخشک! اضافه شده، بقیه چیزاش چیزای عادی بود خامه شیر و پروبیوتیک، این مواد خشک! چیه؟ یعنی توی یه کیلو ماست صد گرم مواد خشک! اضافه شده، حدس میزنم نشاسته باشه ، برای بافتش میزنن حالت خامه ای میده به ماست و مزه خنثی داره ولی وقتی ماستومیخوری میفهمی داری یه چیز نشاسته ای میخوری ، عصری دو سه تا کتاب زبانو فلش کارت کردم، مطالعات میگه برا آدمهایی با وقت کم موثرترین روش یادگیری هست ، خدا کنه راست باشه، دیشب یه خبر خوندم حدود هش هزار بچه بی شناسنامه حاصل ازدواج موقت در قم شناسایی شدن ، چه میکنن طلبه های خارجی ، یه دونه ش هم گردن نگرفتن:)) از هر طرف میخوای به موضوع حمله ور بشی نمیشه بوی گوه میده ، به اصطلاح کرامت زن ایرانی ،هوا شده، بچه مچه نخونه ایشالا، این زنا که تکلیفشون مشخصه ، اون طفلای معصوم چه گناهی کردن، بچه بی شناسنامه طعمه خوبی برای باندهایی که بچه میخرن، یه تجارت پرسود بین المالی، از اینجا میفرستن ترکیه و بعد اوکراین واونورا یادم نمیاد هیچ وقت مثل الان دنیا در هم برهم بوده باشه، نمیشه خبر خوند ، از هر طرف همه چی پاچیده شده
سه شنبه بود، صبح ها بیدار میشم ولی دوباره برمیگردم میخوابم ، حس اینکه خوب و جامع و مبسوط نخوابیدم مستولی میشه بهم، شبها هم دیر ، خیلی دیگه دیر، باید فکری کرد براش، مدتیه عصا قورت داده حرف میزنم، نمیدونم چرا، اثرات افزایش سنه شاید، شوفاژ روشنکردم، درجه پکیج بیخودی رفته بالا هرچی همپیچ هوا گیری روباز میکنم درست نمیشه، برای دریچه کولر سپردم طلق گرفتن برام ، از لوازم تحریری برگ آسه گرفتن ، باید اندازه دهنه ش کنم مابین تقاطع میله ها بفرستم تو، این برچسبا خیلی بد بود دور تا دور کولر جای چسبش میموند، یه کم شیر دارم میخوام ماست درست کنم ، تو فکرم ماست پروبیوتیک درست کنم ، اولین باره، ساحت مقدس دیپ سیک میگه مایع ماست پروبیوتیک رو به شیر ۳۵ درجه اضافه کن ، دلم میخواد خوش و خرم برم مسافرت ، کجا برم با چی برم با کی برم با چه پولی برم، امروز میخوندم بعد از هشتاد سال تو غزه صلح شده، هشتاد سال! یه چیزایی اینجا نوشتم پاکشون کردم ، سخنرانی ترامپو تو شرم و شیخ دیدم، دونه دونه تشکر کرد از همه به اردوغان گف به زن زیبات سلام برسون ، باید برم سرچ کنم عکسشو ببینم ،بعید میدونم این صلح پایدار بمونه، بعضیا نفعشون تو خاک بر سر مردم ریختنه ، کاش میشد ذات مردمو از پیشونیشون خوند، آدمای قدیم ظاهرا میتونستن
شبی با این دختره حرف میزدم ، بفرما ، همین یه هفته ده روز پیش دفاع کرد الان میگه نمرمو تایید کردن رفته پی کارش و تمااااام اونوقت من عین خر لنگ دو پایی گیرکردم تو لجنی که درست کردن برام، دکتر چی بالاخره ما رو قابل دونست ایمیل زد ، یا اللعجب یا قیاس المصتقیصین یا نورالمتحیرین یا خالق کل شی ، یا همه چی ؟ اخرین بار میگه پی دی افش و بفرس الان میگه وردشو بفرس، دارم زبان میخونم خیلی خسته کننده و لاکپشت وار پیش میره، مگه فارسی چش بود ، از این ور هند تا اون بالا تا این ور عراق فارسی حرف میزدن تقریبا نصف مردم دنیا ، مشکلش چی بود یهو انگلیسی شد زبان علم ما شدیم قوم عقب افتاده ، چرا؟به مهناز فک میکنم چطوری جرات کرد ، حواسم اصلا جمع نیس، از هررطرف فکر و خیال دارم ، دیوونه نشم؟
آیا مهناز در آرامشه، بعد از این خودکشی؟ چه روزی یود ! تو خبرا چند تا خبر مرگ و میر و بعدش این خبر، اجل با داس برنده ش خرمن خرمن آدم درو کرد، خاطره هام محون، فقط سفره های یلند یالای ناهار که توش عکس یه عالمه خوراکی چاپ شده بود با بشقابای پرنقش و نگار ، خوراکای خوشمزه و رب خرمایی که همیشه سر سفره بود لیوانای استیل وکشمش پلو و... و این خبر ، شاید دلمنمیخواس بنویسمش، نوشتم به هر حال، شاید باید درباره اون جوونمرگی هم مینوشتمولی دیگه گذشت، چقد بقیه چیزا و احوالات امروزم در مقابل این مرگ باشکوه خفیف میان، اینکه خبری از دکتر چی نیست، اینکه گیر کردم وکارام پیش نمیره، امروز تا ظهر خوابیدم ، چون ذهنم تمام وقت درگیره کارام و روزمرگی ها هست، خب خبر دارم که صلح شده ، این خبر خوشحال کننده ای بود امروز صبح، گور بابای فلانی و فلانی و فلانی ،با اون سیاستهای که بوی تعفن و خون و جسد و گرسنگی و بدبختی میده، مهم مردمن، اینکه دوباره زندگی در جریان باشه، کار بارها رونق بگیرن بچه ها برن سر درس و کتاب ، جوونا عاشقی کنن زندگی کنن، مگه تموم عمر چند تا بهاره، چنان به قدرت چسبیدن انگار هزار سال میخوان روی زمین زندگی کنن، در حد یه دم خاموش میشیم روزی ، تا آخرین قطره فرصت غنیمت شمر
اتفاقی یه ویدیو دیدم توی یوتیوب میگف از قول داستایوفسکی درد و سختی در زندگی ما رو لزوما قوی بار نمیاره بلکه این درک ما از درد هست که ما رو قوی میکنه ، و میگفت برای اینکه زندگی رو درککنیم نباید از زندگی کردن غافل بشیم ، لیموها روگذاشتم توی فر و خشک شد! تازه داره خوشممیاد از این مدل خشک کردن ، گشتم یاد بگیرمچطور میشه برای پتوهای گلبافت کاور دوخت، چشم آدم درگیر ببر وپلنگ و طاووس و گل و بوته نشه، آلودگی بصری میاره، چند وقتیه دارم برچسب هر چی که میخرم میارم خونه رو میکنم ، ولی اونوقت که میخواستم اون شوینده صورتو دوباره بخرم اسمشو یادمنمیومد و برچسبشو انداخته بودم دور، کتاب جنایات و مکافات داستایوفسکی رو خوندم نه همشو تقریبا داشتم تمومش میکردم که رفتم سر کلاسای دانشگاه، خوندنش شکنجه بود، پسره مدام غش و ضعف میکرد، فقط میخواستم بخونمش وتموم شه، کششی نداشت برام ،
رفتم بیرون، سر زدم به فامیل، خوب بود، انرژی مثبت گرفتم، برگشتم، فک کردم دوباره هم برم همین زودیا، حس میکنم دیگه برم عینک بگیرمجون شبا دیگهکممیبینم و خطرناکه، امروز از یهگوشه که داشتم برمیگشتم خونه، یه جوون مواد فروش دیدم، به نظر ایرانی نبود،از سر تا پاش نکبت میبارید، توی یه گوشه تو تاریکی منتظر بود، اولش ترسیدم ، دیدم یه ماشین اومد گرفت بغل و ادامهماجرا،و کسب مال غیرمشروع، رانندگی ها چقد بد شده ! یه گاو و یه گاری فقط کم داریم با خیابونای هند، مساله ای که مشخصا این روزا میبینم اینکه خانمها در انتخاب پوشش آزادتر شدن، فاقد اهمیت، من بیکار بی پول افشون افشون مو رو بزارم بیرون نزارم چطو میشه دردی ازم دوا میشه، خدا کنه همنوعی گرسنه نباشه، هنوز خبری از دکتر چی نشده،