یقرار شده بودم، نمیتونستم خونه بشینم، حس میکردم نمیتونم توی این در ودیوار بند شم، زدم بیرون، رفتم تا پارک سر کوچه، کلونی کلونی بچه دانشجو نشسته بود، از دکتر چی دلگیرم، احتمالا اونم از من، مننمیخوامش، چون سختم بود کار باهاش، احتمالا اوتم، تعامل نداشتیم با هم ، ولی مثل یه جریانی ام که برام کانال زدن، و باید توی اینکانال جاری بشم، هرز میشم والا، بزار برم هرز بشم نرم تو کانال اینا، مرده شور همه چیو ببرن، از همه اینا پناه میبرم یه سکوت و صبر ، چاره ای ندارم، کاری ازم بر نمیاد، فکر اینکه دوباره برگردم اونجا، بیهدف مدرک بگیرم، که میدونم تهش هیچی نیس برام ، پژمردم میکنه، اگه شاغل بودم شاید اوضاع فرق میکرد ، اگه زندگی ام سر و سامونی داشت شاید این همه خودخوری نمیکردم، کاش فردا معجزه بشه برام، در حد عصای موسی باشه لطفا، قراره دریا بشکافم