یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ 0:28 من

انگار دو تا آدمم. وضع کثافتیه

یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ 0:25 من

بد رقم بی اعصاب شدن ملت. به یکی پریروزا تو خیابو ن به خاطر اینکه راهبندون درست کرده بود اعتراض کردم. به جای اینکه عذرخواهی کنه برگشت بهم گفت عجوزه!

بعد از این...

یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ 0:19 من

طاقت نیاوردم رفتم که برم به خبرها ناخونک بزنم.. هیچی باز نمیشه. بفرما

دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲ 20:58 من

بعد از اذان مغرب یخچال عملا وکیوم میشه

دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲ 20:57 من

بین کار اصولی اون خانم پیگمنتر خارجی و کار توف مال این؟ خانم ایرانی دریایی فاصله هست. عزیزم مبارکت باشه

دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲ 20:53 من

ضریح مقدس اینترنت به روی زوار بسته شده.

یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ 0:37 من

کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها خوب بود. اونور دنیا نشسته کتاب نوشته. من اینور دنیا میخونم یاد میگیرم. چقد شبیهیم.

یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ 0:31 من

دارم یه لیست از کارهایی که میخوام برای دل خودم انجام بدم، تهیه میکنم. نمیدونم چرا تهش داره به جاهای باریک میکشه.

یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ 0:17 من

اینستا نمیرم اخبار گوش نمیدم ولی یه خبرایی نشت میکنه بهم میرسه. سطل ماستو. خودکشی و شیمیایی زدن

یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ 0:10 من

این حرف یه راننده تاکسی بود. دقیقا هفده سال پیش. به یه خانومی که بغل دست من تو تاکسی نشسته بود و از اینکه ارث و میراثشو فامیلش بالا کشیده بودن و شاکی بود گفت.. با خودمون حتی یه پوست تخمه هم اونور نمیبریم

شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ 23:56 من

دم غروب بود. توی هال نشسته بودم. قیمت دلار و وضعیت معیشت و اجاره و بلاتکلیفی و بی کاری و..تا گوشت شش میلیون ریالی و و و..فکری بودم . در همسایه بغلیو زدن. کی بود نمیدونم.گوشهام تیزشد. دختره همسایه اومد درو باز کرد و با هیجان نعره زد که تولدت مبارک عزژزژیم و جیغ و دست و هورا و پریدن تو خونه.. از حسن شماعی زاده بگیر بیا تا این جغله خواننده های جدید. هی خوندن و رقصیدن..

خب میشه این مدلی هم زندگی کرد. نمیدونم چرا واس ما نمیشه. قفله

جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ 2:8 من

بعضی ادم ها چه جانوران درنده ای نیستن که هستن

تا بیان جون به عزراییل بدن چه نکبت ها بذبختی هایی رو یه بقیه تحمیل نکردن که کردن

جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ 1:29 من

د‌ِ به رو

د‌ِ به پوست کلفت

جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ 1:28 من

خداوندگارا یه آدم د‌ُرست و درمونُ کنه کن بنداز به جون ما

جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ 1:24 من

سه جلسه از کلاس دوچرخه سواری میگذره. پا به رکاب نشدم. بعضی چیزا رو تو سن سال کم باید یاد گرف نظر منه.

جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ 1:21 من

احساس کثافتی دارم. احساس بنجول شدن. بلاتکلیفی. هیچ پخی نشدن. دغدغه هام دارن کلافم میکنن. یه کتاب تو فیدیبو خریدم با عنوان هنر ظزیف رهایی از دغدغه ها. خدایا دغدغه خوندن اون هم افتاده به جونم

جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ 1:16 من

فرق ما با همسایه هامون شاید یکیش این باشه که ساعت یک شب با صدای جیغ و کف و هورا ما رو از خواب پروندن نگو سال تحویل شده بوده

1 2 3 4 5
ادمین ها
سایر

‎قالب طراحی شده توسط:

پینک تم