انگار دو تا آدمم. وضع کثافتیه
بد رقم بی اعصاب شدن ملت. به یکی پریروزا تو خیابو ن به خاطر اینکه راهبندون درست کرده بود اعتراض کردم. به جای اینکه عذرخواهی کنه برگشت بهم گفت عجوزه!
بعد از این...
طاقت نیاوردم رفتم که برم به خبرها ناخونک بزنم.. هیچی باز نمیشه. بفرما
بعد از اذان مغرب یخچال عملا وکیوم میشه
بین کار اصولی اون خانم پیگمنتر خارجی و کار توف مال این؟ خانم ایرانی دریایی فاصله هست. عزیزم مبارکت باشه
ضریح مقدس اینترنت به روی زوار بسته شده.
کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها خوب بود. اونور دنیا نشسته کتاب نوشته. من اینور دنیا میخونم یاد میگیرم. چقد شبیهیم.
دارم یه لیست از کارهایی که میخوام برای دل خودم انجام بدم، تهیه میکنم. نمیدونم چرا تهش داره به جاهای باریک میکشه.
اینستا نمیرم اخبار گوش نمیدم ولی یه خبرایی نشت میکنه بهم میرسه. سطل ماستو. خودکشی و شیمیایی زدن
این حرف یه راننده تاکسی بود. دقیقا هفده سال پیش. به یه خانومی که بغل دست من تو تاکسی نشسته بود و از اینکه ارث و میراثشو فامیلش بالا کشیده بودن و شاکی بود گفت.. با خودمون حتی یه پوست تخمه هم اونور نمیبریم
دم غروب بود. توی هال نشسته بودم. قیمت دلار و وضعیت معیشت و اجاره و بلاتکلیفی و بی کاری و..تا گوشت شش میلیون ریالی و و و..فکری بودم . در همسایه بغلیو زدن. کی بود نمیدونم.گوشهام تیزشد. دختره همسایه اومد درو باز کرد و با هیجان نعره زد که تولدت مبارک عزژزژیم و جیغ و دست و هورا و پریدن تو خونه.. از حسن شماعی زاده بگیر بیا تا این جغله خواننده های جدید. هی خوندن و رقصیدن..
خب میشه این مدلی هم زندگی کرد. نمیدونم چرا واس ما نمیشه. قفله
بعضی ادم ها چه جانوران درنده ای نیستن که هستن
تا بیان جون به عزراییل بدن چه نکبت ها بذبختی هایی رو یه بقیه تحمیل نکردن که کردن
دِ به رو
دِ به پوست کلفت
خداوندگارا یه آدم دُرست و درمونُ کنه کن بنداز به جون ما
سه جلسه از کلاس دوچرخه سواری میگذره. پا به رکاب نشدم. بعضی چیزا رو تو سن سال کم باید یاد گرف نظر منه.
احساس کثافتی دارم. احساس بنجول شدن. بلاتکلیفی. هیچ پخی نشدن. دغدغه هام دارن کلافم میکنن. یه کتاب تو فیدیبو خریدم با عنوان هنر ظزیف رهایی از دغدغه ها. خدایا دغدغه خوندن اون هم افتاده به جونم
فرق ما با همسایه هامون شاید یکیش این باشه که ساعت یک شب با صدای جیغ و کف و هورا ما رو از خواب پروندن نگو سال تحویل شده بوده