بالاخره ماشین رفت صافکاری، صبح رفتم از تعمیرگاه ورش داشتم، دنیال گواهینامم بودم که شناسنامه وکارت ملیم پیدا شد، شاید انقد که خوشحال شدم سر صبحی از جلسه دفاعم خوشحال نشدم، داشتم میرفتم که فردا برم چیز بعلاوه ده که بگم گم شده یکیدیگه بدین، نذر و نیازها کردم این مدت ، گذاشته بود توی یه جعبه ای که هزار بار جلو چشمم بود ولی حتی یه اپسیلون فک نمیکردم گذاشته باشم اونجا، چه جاها که نگشتم حتی تو کاسه بشقابای سرویس مهمون بالای کمد هم گشته بودم، فحشهامم خورده بودم، جایی نمونده بود، به هر حال ، امروز خیلی ویژه یود، یه شکلی شروع شد و داشت میرفت به جاهایی که من یقین دونستم امروز خدا به من گفته بَبَمْ ، خدایا اعراب میزارم روکلمه ها، ایشالا که عقلم سر جاشه، دکتتتتتر چچچچی زنگ زد ، گف یه ورق رزومه بنویس بفرس برای حقوق بگیرای دانشگاه، تمام عصر هی یه جوری بودم، هی رفتم مشستم یه چیزایی نوشتم ، هی چرخیدم تو خونه، هی دنبال گواهی کلاسایی که رفتم گشتم، اضطراب داشتم کهچطور بنویسم ، حتی رفتم یه گاز به پیاز نصفه تو یخچال زدم، تمام زیتون پرورده ها رو خوردم ، سه بار تو قوری چای دم کردم ، چه حسی داشتم؟ اینکه یه فرصت به دستم اومده که برام هیچ ارزشی نداره، مثله کبابی که بدی به یه آدم زخممعده ای بخوره، هم اینکه فکمیکنم حس کتاب و تحصیل رو ندارم، من باید برم سر یه کاری، مضطرب بودم و هستم، خیلی دوست دارم برم فوتبال ببینم، نمیدونم راه میدن برم استادیوم، اتفاقی شبکه ها رو یالا پایین میکردم از شبکه سه رد میشدم ، خدایی دارن اونجا چیکار میکنن، یه مرد گنده روگذاشته بودن تو گهواره، به بچه تابش میداد ، کسی هست که نگاه کنه؟ بچه که بودم تاویزیون ساعت ۱۲ برنامه هاش تموممیشد قران میخوندن و سرود ملی و تمااام، دقیقا کار درست همین بود، پول ساخت اینا رو بدین بخاری برای یکی دو تا مدرسه سر زمستون ،خدا و مردم راضی ترن