امروز خیلی خوابیدم، کل صبحو، قسمتی از ظهر ، نمیخواستم بلند شم ، حس میکردم به خودم استراحت بدم بهتره، خوابهای عجیب میدیدم، جاهای جدید آدمهای جدید عادت های جدید، تو خواب بهم سیگار تعارف زدن، گرفتم مثل حرفه ای ها اومدن برام فندک زدن دود کردم ، من؟ توی یه ویلا، حس میکنم شاید واقعا زندگی های قبل از این زندگی گذروندم، شاید اینها خاطره هامه از اون زندگی، هی تکرار میشم، مثل هر روز که بیدار میشم، شوخی خیلی بدیه این زندگی ، هوا خوب بود امروز عصری دل انگیز، خونه موندم تا الان که از پای سیستم بلند شدم، من باید بزنم بیرون، باید یه دوست پیدا کنم، کار کنم پول دربیارم ، خسته ام از پیران روزگار و این روزگار پیر
من دیشب پلک رو هم نزاشتم ، صبح بلند شدم یه دلمه کدو درست کردم. حوالی ساعت ده خوابیدم، وقتی به پهلو دراز کشیده بود حس میکردم بدنم لرزش خفیفی داره ، این وقتا یعنی جسم خسته م داره زار میزنه با من چه کردی، دیدن کلی ویدیو از افغانی لب مرز و خوندن کامنتاشون نمیارزید حتی یک جو، حوالی سه بیدار شدم، ناهار خوردم کمی برا ارایه م تلاش کردم، دیگه یادمنمیاد این عمر مفید چطور گذشت، بارون اومد امروز، این الان سومینتابستونیه مه تیر ماه بارونمیاد، اصلا به این حجم از رطوبت و دم و گرما عادت ندارم، چندین مدل چرخش زمین به دور خودش داریم که هر کدوم چرخه زمانی خودشونو دارن، بعضیاش هر صد هزار ساله بعضیا ش هر سی هزار ساله، تغییرات اتفاق میافته، امروز خوندم ۹۰ درصد هامون خشک شده، افغانها یه تعهدات خودشون پاییند نبودن و نیستند، بدون هماهنگی سر راه رودخونه سد زدند، بارش ها همایناواخر خوب نبوده، میگن باید حقابه بدید، پول بدید گاز بدین، کسی نیست بپرسه چرا به توافقی که با هم کردید پایبند نیستین و نبودین، این ور مرز زندگیها خراب شده، کشاورز ایرانی مجبور شده مهاجرت کنه، از طرفی جمعیت اونا هم به رقم عجیبی رسیده ۴۲ میلیون ! بالاترین نرخ رشد جمعیت در جهان !۷۵ درصدشون در روستاها هستن که یعنی جمعیت کشاورز بالا، اونها هم زندگیشون به اب بنده، نبود اب این ور مرز ایران حسابی مهاجران رو شاکی کرده بود ، بلوچا اب بین مهاجرا تقسیم کردن ، مردم بلوچ بینظیرن ، بی نظیر، یه جا دیدم انگلیسی ها اومدن سمت افغانستان گفتن برای اینکه با دولتمردای اونجا صحبت کنیم چه زبونی باید یادبگیریم ؟ گفتن فارسی، حتی پشتونها اگه میومدن سر قدرت پارس میشدن، زبانشون رو تغییر میدادن ، الان هم که پاچه ورمال کردن به قصد برکندن پارسی از افغانستان ، انگلیس پدرسوخته ، اونها خوب میدونن چرا و به چه دلیل ،
امروز نون خامه ای درست کردم ، جالب نشد ، روی ارائه مکار نکردم، استرس دارم الان ،مثله مرغ پر کنده ام، شاید بهتره سمتگوشیمنرم، شاید بهتره صبحا خیلی زود خروس نخونده بیدار بشم ، شاید بهتره ورزش کنم، روحیه م قوی نگهدارم، امروز خورش بامیه درست کردم، بامیه شده کیلویی ۱۸۰ ! به فنا رفتیم، این صفرهای زیاد آدمو عصبی میکنه ، از لحاظ روانی کلمه میلیارد بهم استرس میده ، یه گوشه ای از صحبت های کوا ک ب ی.. روگوش دادم ، جریان این خانومو اون موقع ها یادمه خونده بودم بعدش هم طالبی که اینو آورده بود فوری سکته رو زد! حتی افت داره حرف زدن دربارش، کسر شأن ه، به کجا رسیدن ، یه سریال سوری داره ام بی سی پرشیا میزاره خیلی جالبه برام ،فضاش مال زمان امپراطوری عثمانیه چیزی که تو این سریال میینم اینه که بینشون یه حجب وحیای موقع حرف زدنهست، مرده سرشو زیر میاندازه با زنجماعت میخواد حرف بزنه، یه زمانی بچه که بودم اینو به وضوح توی محله واجتماع دو رو برممیدیدم ، سال به سال رنگ باخت تا همین الان که دیگه وجود نداره، خدایا این اب و خاک ومردمش رو به امانت برسون به دست لایق ترین ها شیرپاک خورده ها راستگوترین ها شجاع ترین ها دلسوزترین ها ، عاقل ترین ها ، من دلم روشنه
نوزده روز از وقتی که رفتم دکتر چیو دیدم گذشته، قرار یود ارائهموسه چهار روزه براش بفرستم، نمیدونم چم شده، چه گیری افتاده توی کارمکهپیش نمیره، فک میکنم چشم خوردم، اون روز که رفتم پیش دکتر فلانکی گفتم میخوام دفاع کنم با تعجب گف تموم شد! همونه، خودشه، فردا حتما برا خودم اسفند دود میکنم، نمک میریزمتو اتیش،باید برا چن تا دانشگاه فرمپر کنم، جدی باید بشینم پاش، امروز صبح تا عصر پیگیر پخت یه نون خامه ای بودم منتهی نوع فرنگیش ، فرانسوی، ولی یه چیزی برامتجربه شد، این بلاگرا هیچی بارشون نیس ، همه شون نه، ولی اکثریت ، تجربه ندارن، رفتن یادگرفتن اومدن یاد میدن، در همینحد، نتیجش این شد که هر چی پختم یه چیز وا رفته و افتضاحی شد ، شبی موساد فارسی توی تویتر یه سری عدد ورقم نوشته، مثل رمز، خدا بخیر کنه ، من فقط میدونم اون عدد ۱۲ چیه : یعنی جنگ ۱۲ روزه ، بقیه ش چهار تا عدد سه رقمی بود ، مختصات نیس، چی میتونه باشه؟
باید بیشتر برای خودموقت بزارم، دکتر چی امروز پیام داد که اون مقاله رو قبول کردن پیام فرستادم تشکر کردم ، یه لحظه به ذهنم رسید پیام بدم به همکلاسیم ولی شیطونو لعنت کردم، هیچی یه طرفه ش درست نیس، هر چیزی باید توازن داشته باشه ، یه دستور پخت کیک ژاپنی مدل تی تاپی از یوتیوب پیدا کردم پختم گذاشتم تو فر برگشتم که از اشپزخونه بزن بیرون دیدم نشاسته ای که جز مواد اولیه ش بود تو چشمم داره نیگاه میکنه، نتیجش یه کیک پفالو به شدت شیرین جیغو شد که تا سرد شد پفش خوابید ، کانال های خبری تو تلگرامو دوباره فالو کردم، رائفی پور منجم شده یه چیزی توییت کرده که واقعیتش حوصله م نشد بخونمش ولی درباره ستاره دنباله دار و ظهور منجی عالم بشریت بود،
هیچی پیش نمیره، کارام مونده، عوضش زمان سریع میگذره، من حس میکنم دنیای من افتاده توی دهنه یه کرمچاله، والا اینهمه شتاب زمان معنا نداره، یه خبر خوندم میگه سما حهانبازی دختری که گمشده بود پیدا شده، فروخته شده به یه افغانی در بدخشان! پریروز یه ویدیو توی یوتیوب دیدم مجری یه شبکه افغانی بود مصاحبه میکرد با اینای که لب مرز برمیگشتن به کشورشون، از دم بدبیراه میگفتن ، اظهار خوشحالی میکردنکه برگشتن، یکیشون شکمش توی دستش بود عین زن پا به ماه، میگف دیگه برنمیگردم ایرانی اینجور بود اونجور بود، بابک زنجانی تویتکرده بود اینا رونفرستین همینجوری برن باید پول بدن تا برن، نکته اینجاس اینا نمیخواستن برن که ، الان زور پشتشون بوده، بعد نوشته بود که اینا که برن نسل زد کارگری نمیتونه بکنه از این صوبتا، اینکه چنین با تعجیل و فشار اینقوم دارن برمیگردن خودش جای سوال داره ، من که فک نمیکنم موضوع تنها مربوط باشه به جاسو س ، ی ، کمپینزدنپولجمع شده برای اینکه ت ر امپو پرتاب کنن به ملکوت اعلی ، تا الان چند میلیون دلار جمع شده، متگالا اینجوری پول جمع نکرده تا الان، خب خدا رو شکر مردمپول اضافی تو جیبشون زیاده، بدبختشونمنم ، ولش کن، دنیا همینقدر در هم و برهمه
تمام روزم به یخچال تمیز کردن و دستشویی شستن وپخت و پر جاروکردن و کلی کار ریز تو خونه گذشت ، شبی یه عکس دیدم از اینکه این خاک پاک چقدر نفت وکاز توش داره و در خودم فرو رفتم ، بعد لحظه ای یاد اوندختر اماراتیه افتادم که ویدئوهاش توی یوتیوب نظرمو جلب کرده بود ؛ مثل پرنسس های فیلم های دیزنی زندگی میکرد ، دو روزه کولر خرابه و من ابپز شدم ، شب ذرت مکزیکی درست کردم اونم با پنیر پیتزایی که خودم درست کرده بودم اونم قبل از عید،نمیدونم چرا شبیه پیرزنا که دست به دعان شدمچنوقتیه ، از ناتوانیه دیگه، آدم وقتی زورش نرسه دیگه میرسه به دعا و نفرین ، از نفرین که آدم سودی نمیبره بزار دعا کنیم ، خدایا این خاک پاک رو خودت با دستان شفا بخش و پرتوانت آباد کن ، فقط خودت، نور بپاش به قلبامون، انگار که ما از یه سفر هزاران ساله رسیدیم به الان ، خسته ایم ، درمانده ایم ، بین خودمون هم غریبه ایم ، مثل غنیمتی شدیم که میخوان به نفع خودشون تقسیممون کنن، ریش و قیچی دست خودت ، یه جوری برامون بساز که کسی نتونسته بسازه، از مخلوقاتت فرار کردیم سمت خودت،
تا دوازده خواب بودم، احتیاج داشتم استراحت کنم، دیشب سرم توگوشی بود ، باید یه فکر اساسی کنم، اسساااسسی، هوا خیلی گرم شده، امروز اب توکولر نمیومد، خیلی گرم بود، عصری غوره ها رو شستم حدود پونزده گیلو دون شده بود، یازدهکیلو تقریبا اب داد، میخوام حتما حرارتشون بدم تا مجبور نشم نمک بریزم توشون، دو بار برق رفت امروز، یه خبر خوندم : مصرف نون ۱۵ درصد از وقتی مهاجرا رو فرستادن کشورشون کمتر شده ! عصری یه کم کار خونه کردم نتونستم پاور ارائمو تموم کن . شرشو بکنم، به نظر میرسه این روزا حکم آرامش قبل از طوفانو داره،این اواخر پرونده جنایی قاتل های معروفو میخونم، ادمایی مثل تد باندی ، جفری دامر، البرت فیش، اد گین، هیولاهایی که زندگی بسیار عادی در کنار بقیه داشتن، چرا انقدر عادی به نظر میرسیدن؟ فکرم مشغوله، همش به خودم میگم من باید گزارش اون مردی که توی خیابون با ماسک و عینک در حالی که عکس رادیولوژی یزرگس جلوش گرفته بود توی روز روشن یه جای شلوغ بدون هیچ واهمه ای توی انظار عمومی خو. د ار. ض ا ی، میکردو میدادم ، این حیوون پتانسیل جنایت های وحشیانه رو داره، این ها حیوانات انساننمان، بیمارن و خوی حیوانی دارن و باید از جامعه قرنطینه بشن، چون یک روان بیمار هیچ وقت درمان نمیشه،
دیشب تا ساعت چهار بیدار بودم، دیروز عصر همکلاسیم بهم زنگ زد گف دکتر چی گفته زنگیزنم بپرسم چیکار کردی چیزی نوشتی، من کاملا روی دوستی باهاش قطع امید کردم، گفتم نه، اینترنت یه هفته قطع بود و نتونستم برم کدهامو توی کولب اجرا کنم، تازه بعدش فیلتر شکن هم قطع بود ، کمپلیت هیچی ،الان که دارم مینویسم چهره اون لاری جاا ن ی جلوچشممه که میگف اینترنت بازی!!! بسه اینترنتو قطع کنین !! برا دکتر پیامک زدم وگفتم ، در جواب گف یه کد داشتی اون قبلیو کار کن، احترامش واجب بود، نشستم پای کار، نصفه شب گشننه م شد پا شدم دیدمتویخچال هیچی نیس ، رفتم خامه های توی فریزرو خوردم، از خستگی وبیخوابی سرم ورم کرده بود، چهار خوابیدم صبح بیدار شدم دیدم ساعت ده شده، رفتم سر وقتش تا ساعت سه ، فرستادم برا دکتر چی برای تصحیح، از نتیجه کار راضی بودم ولی دیگه اون آدم سابق نبودم، اینو از جایی فهمیدم که رفتم بیرون برای خرید اونم بعد از تقریبا یه هفته، با سر باد کرده و دردناک، حس اینو داشتم توی فضام، رفتم به پلاسکو یه تی و یه همزن دستی خریدم ، بعد از یه جای دیگه رفتم دو تا سینی فر خریدم اگه خدا قبول کنه ، دونه ۲۸۰ تومن ، بعد ورشکست شدم برگشتم خونه ، آشغالای بازیافتی رو با اشغالهای تر گذاشتم دم در، خدا گواهه من برای شهروندی اینجا زیادی سویسی ام
از صبح نت فلان جا قطعه و انتن هنوز روی پشت بومه . دیشب باد میومد از اون مدل بادهایی که زوزه میکشن یعنی چه مرگش شده. رووم نمیشه دیگه زنگ بزنم بپرسم .قطعا که میگن نیروی میدانی میاد هزینش م میشه اینقد. زاپن یه سرعت اینترنت رو چند روز پیش امتحان کرده بود یادم نیس .ولی خوب بود این جا هم میگذاشتن که بیاد. به قران ک در حد دو تا زنگ زدن براشون اب میخوره اگه بخوان: الو فلانی اینترنتو بفرست : بله قربان اساعه. همین . همه چیز دنیا مستقیم چکشی سر راسته . الکی سختش میکنن. هر جی دور و بر حاشیه و قر و اطوار باشی خودت باخت دادی. الان در مدت سه روز هر چی ات ب اع هست میفرستن برن دست خدای مهربون. کار مستقیم چکشی سرراست با صلابت. کد میزنم . کور شدم. کمرم خشک شده. بازی مافیای واقعی در جربانه! عجیب اوضاعی شده
به اینقکر میکردم که من از کی دیگه شور زندگی نداشتم ، هر چی خودمو زیر رومیکنم میبینم اصلا برای این بی شوری داشتم تربیت میشدم، از اولش انگار که زیادی باشم به قواره زندگی ، انگار از سطل ماست گرفته بودنم، همه چیز روی شونه های نحیف بچگیم سنگینی میکرد، چی میگفتن قدیمیا حس نون خور اضافی! شاید توی قلبش منو دوست داشت ولی یروز نمیداد، سختگیر بود بی دلیل ، میتونست به جاش مهربون باشه بی دلیل، آدمیزاد بنده محبته نه بنده ظلم، حس یه بچه هزار برایر قوی تر از ادم بزرگاس، کافیه یه چشم غره ببینن تمام دنیاشون سیاه میشه ، اون روز مثل جهنم میشه، و تا همیشه یادشون میمونه، امروز گذشت من روی ارائه م داشتمکار میکردم، حس میکنم عمرم به بیهودگی گذشت نمیدونم توی این یه ماه شاید دو سه بار بیرون رفتم ، نباید این دانشگاها سختگیری کنن زندگی خودش سخته ، شنیده بودم از انیشتین میپرسن سرعت تور چقده؟ گفته نمیدونم حفظ نکردم! همه به اجبار و جبر شرایط میریم دانشگاه صد یکی علاقه ای توش نیس ، سیستم باید درست بشه ، اونی که پرتلاشه خودش مشخص میشه شما دیگه سخترش نکن
نمیدونم ، ذهنم قفل شده، شاید اثرات زیادی چایی خوردن باشه، امروز شنیدم که مغزو سرد میکنه، کمش میکنم، حتما، دیشب کل بدتم توی خواب خواب رفته بود نمیتونستم تکون بخورم یه نصفه از بدنم مور مور میکرد ، امروز همش درگیر این ارایه بودم، تموم نشده، فک میکردم چطوری با یه جریان و ترتیب مناسب پیش بره ، مطالب رو چطور بگم که پر کشش باشه وخسته نشن از ارایه م، میخوام به حول و قوه الهی تموم بشه دیگه خودمم بریدم ، همم اینکه وضعیت معلوم نیس چطو میشه، فعلا که گوشت شیرین اینور زیر دندون اون ور گیر کرده مدام خبر میدن که میخوایم باز یهگاز دیگه از لپاتون بگیریم ،خودشون میدونن، اینترنت بازم امروز مگسی بود ، ظهر که زحمت کشیدن برقو قطع کردن ماینینگ کنن ،برق انتن روپشت بوم قطع شد بعد که برق اومد نت وصل نمیشد زنگ زدم پشتیبانی گف مودمو خاموش روشن کن درست میشه ، نشد، دوباره زنگ زدم گف انتن افلاینه میخای نیروی پشتیبانی بفرستیممحل هزینه ش میشه پونصد ، فک کردم انتن سوخته، توفکر بودم برم خرخره کیو بگیرم که خودش وصل شد ،
من پاورپونتمو هنوز تموم نکردم ، چند روزه که یه چیزیمه، نمیدونم چمه، شاید از اضطراب بیش از حد باشه که تحمل کردم، یه کاری کردم امروز ، به دیپ سیک گفتم جمله هایی که میگمو برام ترجمه کنه، این جمله ها شرح حال و تجربه های خودم هست ، طبعا در زمان مکالمه به انگلیسی توباید از خودت بگی و یا تجربه هات بعد این حمله ها رو توی برنامه نچرال ریدر بردم و صداشوبا ریکوردر ضبط کردم ، شاید کمکی بشه برای پیشرفتمتوی مکالمه زبان، یه چیزی به دستم رسیده به اسمجای سفید ، چند برگشو امروز دم کردم جالب بود مزه چایی میداد ، ولی از بوته چایی نبود، کافیین همنداره میتونه جای چایی باشه ، حتی بمونه سیاه نمیشه ، پولکی درست کردم با یه عالمه کنجد ، یعنی ترکیب یک ونیم پیمونه شکر و یه پیمونه کنجد، امروز صبحمتوجهشدم یکی از افراد تر و ر شده حمله اسراییل پدر اون اقایی بودکه رفتممشاوره گرفتمدرباره پایاننامم ازش ، اولش که تعجب کردم انقد به اصطلاح کله گنده بوده ولی خیلی متاسف شدم، این آقا به قدری شریف بود به قدری انسان بود ، خدا صبر بده بهش ،
مثه اینکه تاریخ امروز پر از چهاره ، سرم گرم بود به همه چی ، چند تا مطلب این ور اون ور خوندم درباره موضوع پایان نامم ، زبان خوندم، رفتم تو کار پاور پوینت پایان نامه، سبزی پاک کردم چند تا ویدیو یوتیوب دیدم حتی رفتم چن تا شو هندی از بانو عفیفه ایشواریا رای باچان دیدم ، به یاد گذشته، زدم کانال های خبری تلگرامو از بیخ و بن پاک کردم ،شب دیگه توی بدنم نبض داشتم ، قرصامو خوردم بهتر شدم، بهتره بلولم توی همین قسمتهای کسل آور زندگیم من هیجان جنگ بهم نمیسازه، برم سمت بالیوود سمت حمیرا هایده و قسمتهایی از هالیوود گهگاهی سریال های ترکیه ای خیلی کم کوچولو ، همین ایران که خبراش فشاریم کرده من یه مترشو برا خودم ندارم یه شغل توش دست من نیس ،همه شهروند جهانیم دنیا وطن ماست جهانیان هم وطن ، فرزندان ابرام هم اروم بگیرین دو روز زنده ایم همش یه جوری قیل قال شده انگار رویین تنن ، این همه نعمت پامال شد این همه کائنات زحمت کشید ارواح مقدس اومد به طبقات زمین برای تکامل بعد دست اهریمنی و خوی حیوانی عده ای نعمت خدا رو اصراف کرد ،گناهی بالاتر از انسان کشتن نداریم ، نور الهی به قلبمون بتاب
گفتن دیگه نمیجنگیم ، امشب صدای پدافند میومد ، میگن دارن تست میکنن ولی به وضوح صدای انفجار شنیدم ، چیو تست میکنن ؟! اینترنت ضعیفه، من با گروک و جیپیتی دارم کد میگیرم و میبرم کولب ، امروز اخرین روز فرستادن مقاله بود ،کدها هنوز جای کار دارن و به دقت نرسیدن ، نمیدونم مهلتش تمدید میشه یا نه؟ برا پایان نامم هم پاور نساختم اونم برا روزهای بعد ، پریزوز همکلاسی بهم پیام داد و پرسید چیکار کردم ، جوابشو دادم درست مثله قبل ، ولی نه با حس قبل ، دوازده روز درگیری بین اینا و اونا منو از همه لحاظ کرخت کرده دست و دلم به کار نمیره ، همه چی یه حدی داره ، درست مثله یکی از شوهرهای فامیل که از دست زن غر غروش اون اخریا دیگه حوصله هیچ همکلامی رو نداشت و با سر فقط میگف باشه چشم ، اخرش هم دقکرد مرد،
دوم تیر، حس میکنم دارم یه چیز ارزشمند رو رها میکنم بهحال خودش، به حاشیه رفتم و از اصل یهکار دور افتادم، دور نمایی از فرداها نیست، حدس همنمیشه زد، دیگه این وضع کسالت بار شده ، خسته شدم از این وضعیت فوقالعاده، برای دیدن این اوضاع زیادی سرم شلوغه ، امشب خامه نارنجکی درست کردم باید بیشتر تمرین کنم ، دومه تیره، با سرعت هیجان انگیز اینترنت رفتم تو یوتیوب آهنگ دلبر دلبر سوشمیتاسن به یاد روزگار گذشته پلی کردم ، فریم به فریم رفتم به زمانی که سی دی شوهای هندی رو دستگاه پلی میکردم و از قاب تلویزیون سامسونگ سری پانورما میدیدم، همیشه دلم میخواس یه دامن بلند مدل هندی داشته باشم ، چرا ندوختم برا خودم؟ فردا به دکتر چی پیام میدم میگم نتونستم کدهامو توی کولب اجرا کنم چون اینترنتم قطع بود ضعیف بود
خبرهاواتفاقات این یه هفته ده روز .نگرانیهای خودم از بابت کارهای نصفه ونیمه .تا مرزفروپاشی پیش رفتم.دوستدارم بزارم برم. ولی کجا برم. در گیر ودار نصب اینترنتبودمامروزدیروز . اینترنت بینالملل قطع بود.خدایا داغونم حتی نمیتونم بنویسم چی گذشته بهم.این چنوقت.خدا ازتون نگذره. خدا تک به تکتون نبخشه .پشت بوم بودم انتن 8 میلیونی افتاد زمین از بلندی چند جاش شکست . خدایا خیلی دست تنهام.
امروز روی مقاله ای ک میخواستم بنویسم کار کردم روی مدلی که قرار بنویسم بعد از کش و قوسای زیاد که قسمت زیادش مربوط میشد به اینترنت و فیل ترشک ن
وای موشک از اینجا لانچکردن
دم دمای سحر خوابم برد ، دیشب، حتی به ذهنم نمیرسید امروز قیامت میشه، بیدار شدم صبح درحالی که خبر مرگ و میر بود، اصلا نمیتونم توی مغزم خوردش کنم تا باورش کنم این همه اتفاق، چرا باید به اینجا برسه؟ من هنوز سر زنی که زیر وزن بتن های آوار شده روی تشک له شده بود، دختر بچه ای که از موج انفجار پرتاب شده بود توی خیابون از جلو چشمم نمیره، مادرانی که چشم انتظار جگرگوششونن ، خدایا توی دل هاشون نور بپاش دیگه برای مردم بسه
توی خوندن ایمیل دکتر چی کمی بی دقتی کردم. تقریبا چند ساعت که روی پیشنهادش داشتم کار میکردم متوجه شدم قضیه رو خوب نگرفتم. خسته ام.مثله اینم که رفتم سرکلاس زبان بدون اینکه تعیین سطح بدم و الان نمیفهمم چی میگن. گفتم زبان. یکم زمانم کمه. هم برای اماده شدن برا امتحان زبان هم برا جلسه دفاع . حالا هم پوستر یهکنفرانس جدید رودکترچی برامایمیل کرده و گفته براش یه مقاله حاضرکنم. امروز از پنجره نگاهم بهفضای سبز جلوخونه افتاد. یادم به قضیه دعوای رفتگرای شهرداری و کارگرای بازیافتی افتاد . شبونه تمام کیسه های زباله رو پاره کرده بودن برای بطری وچیزای بازیافتی و ریخته بودن توی محوطه سبز جلوخونه. من به شخصه طرف رفتگرام. کیبورد لبتاپ دیگه بد جور روی اعصابم اخه چرا پول میگیرین ولی کار درست ذست مردم نمیدین. باید حتما ببرم درستش کنمولی نمیدونم چرا همیشه پنشنبه ها یاد اینموضوعمیوفتم.بفرما نمونش .
الان یه خورده دلخورم، راستش سه خورده نیس، خیلی زیاده در حدیه که فک کنم دیگه نتونم روی این مدل دوستی حساب کنم، لااقلش من فک میکردم ما دوستیم، و در حد یه دوستی صمیمانه طوری من مایه گذاشتم و هواشو داشتم، ولی انگاری دوره آدم های حسابی به انتهاش رسیده ، ته ش دراومده یه دونه هم نیس، خیلی خیلی اتفاقی استوریشودیدم ، انگار خدا میخواس به من یه نشونه بده، گوشی بده دستم، اره، و الا من سال تا ماه واتساپمم باز نمیکنم، از خودم وا رفتم ، حس کردم زیادی احمقم، میخواستم واسه تولدش برمکادوبخرم ببرم، امروز روزخاصی بود، اف کورز که برنامه ای نداشتم که برم، ولی توی اون جمع وقتی من نرفته بودم حتی معرفت نداشتن زنگ بزنن بگن نبودی ، احوالی ازت بگیرن، از باغ میوه آوردن ، آلو سیاه ، این درخت بدون شک یه روح مهربان داره هیچ وقت ادمو از خودش نا امید نمیکنه ، امروز برا دکتر چی ایمیل زدم و فایلای اصلاحی رو فرستادم ، گفتم روی پیشنهادی هم که داده کار میکنم، باید برم خامه قنادی بخرم ، پنیر ماسکارپونه خریدم چیز کیک سن سیاستیندرست کنم برای اولین بار در عمرم ، ببینیم خدا چی میخواد ،
دیشب موقع خواب ایمیل دکتر چی رو دیدم ، امروز داشتم تمام فایلمو ویرایش میکردم فیلم زودپزو هم دیدم خسته ام به شدت
فینال لیگ ملتهای اروپا هس، پرتقال چندقه پیش گل مساوی رو زد، یاد جورجیا افتادم، در این دنیای موازی زندگی اگر چه این ور مثل یه خوک دونیه که همه دارن پا روی سر کله هم میزران که تو لجن فرو نرن یه ور دیگه داستانهای سیندرلا همچنان میتونه تکرار بشه ، چی میگم ، زندگی همه جا سخته، یادم افتاد به فابین بارتز دروازبون فرانسه، باورم نمیشه نسل عوض شدع و جوونای الان چه چیزای که از دس دادن، چیزایی که اصلا نه مثلش نه شکلش به هیچ وجه تکرار نخواهند شد ، زیتون پرورده درست کردم ترشی اسپانیایی انداختم ، اتفاقی متوجع شدم فصل دو سه سریال ترکیه ای اومده نشستم چن قسمتشو دیدم ، افتضاح شده بود گردن گیری نیگا کردم،
ترشی مشهدی انداختم به نظرم زیادی گوجه و رب زدم بهش امیدوارم اب بندازه از غلظتش کم بشه ، کاهوهای که اون روز خریده بودم بو و مزه شیمیایی میداد، همه رو دور ریختم ، امروز کیک بی بی پختم دوباره ، شیر نداشتم توش بریزم اب خالی اضافه کردم، یه جعبه باقلوا از بغداد برامون اوردن ، اگه این اسمش باقلواس اون قبلیا که میخوردیم چی بودن؟ اگه مال اونا جونه مال ماها بادمجونه! نه غرقاب شده توی شهد چسبناک اصلا خوده جنسه، نه سفته، انقد پسته چوق تپون کردن توش آدم خجالت میکشه بخوره حتی، وای وای ،خدایا شکرت باقلوا نخورده از دنیا نمیرم، نمیدونم چرا یاد رمان اگاتا کریستی افتادم « انها از بغداد آمدند» ، بغداد در اصل یه اسم ایرانیه یعنی خداداد، امروز یه چیزی فهمیدم پشن فروت میوه پیچک گل ساعتیه! یکی رو دیدم تو یوتیوب اومده بود توی لاستیک ماشین خاک ریخته بود سبزی خوردن کاشته بود ، فکر خوبیه ، ولی من لاستیک ندارم
دیشب داشتم یهچیزی گوش میدادم درمورد اسکرولینگ، اینکه شبکه های اجتماعی باهوشترین آدمهای دنیا رودرقالب برنامهنویس روانشناس ؛ تیم اقتصادی ؛ و... دور هم جمع کرده داره ما روپیش بینی میکنه و حس خوبی بهمون میده بابت ولگردی توی این شبکه ها، اسکرولینگ و قرار گیری در معرض حجم انبوهی از اطلاعات که ما رو درگیر میکنه به لحلظ احساساتی، ما رو مشغول میکنه و اطلاعاتی که در مغز ما پردازش نمیشه از ما ادمی حواس پرت ، خنگ و خل ، دست پا چلفتی متوقع میسازه مثلا خودم فک میکنم چن سال دیگه مریضیای روانی گریبان همه رو میگیره، شب میخوابم چن وقته پهلوهام یخ میکنن باید شال ببندم کمرم، دلم میخواد منجی داشته باشم الان فک کردم تنها چیزی که الان لازم دارم منجیه ، نه از مدلای منجی عالم بشریت ، عالم بشریت خودش بگرده منجی بوجوره ، این منجی جوریه که باید منو پیدا کنه ، اوضاع مالی همچنان نابسامان ، نظرم اینه که الویت نیستیم
خدایا خیلی داره زود میگذره، باید یه فکری برای آخر ماه کنم، چرا من دیگه ساعتموکوکنکردم که منو صبح خروس خون بیدار کنه،همه چی از صبحش شروع میشه ، همه چی، آه خدایا بی پول تر از همیشه شدم، امروز حتی نتونستم موجودی بانکمو نشون مغازه دار بدم وقتی بهم گف یادش نمیاد که از کارتم پول کشیده یا نه، یه میلیون و خورده ای رفتم ازش پیاز و گوجه و خیار و هندونه و موز و کاهو خریدم ، پیامک بانک برامنمیاد ، باید فعالش کنم، فقط رو حساب اینکه مشتریشم اعتماد کرد گفتم جناب از حسابمکسر شده، وانیل خریدم پودر کاکائو و پودر ژلاتین ، پودر کاکائومنو یاد بچگیم اون قوری استیل میندازه ، کیک پختم اسمش کیک ب ب بود ، ترازو رو پیدا نکردم به چت دیپ سیک اندازه ها رو دادم برام به پیمانه وقاشق مقیاس زد ، دنیای عجیبی شد ، از اول اونوقتی که حافظه امکار افتاده تا الان دارم وضعیتو میبینم هیچ وقت چیزی نبوده که گرون شده باشه بعد ارزون بشه هیچ وقت، همینطور که جلو میرفتیم توی زمان مثل نشستن روی یه تسمه نقاله که انتهاش میرسه به یه غار تاریک و سیاه اینجوری بود ، با این حساب بعدش هم همینطوره ،
امروز متوجه شدم که باید مدرک زبانموتا سهماه دیگه بگیرم، نمره هفت، وضعیت اینترنت افتضاح شده، امروز یکی از دانشگاهها کلاس انلاین گذاشته بود، گناباد، خراسان شمالیه؟ اصلا نمیدونم، مدرس اولش گف ساعت چهار بعد گف رفتمجدول خاموشی رونیگلهکردم اونموقع برق میره ساعت هفت کلاس برگزار میشه، به خدا اگه بدونن دارن چیکار میکنن، این وضعش نیس، یه سکه چند وقت پیش توی وسایلا پیدا کردم روش نوشته بود سند چشم انداز ۱۴۰۴، خود سکهمال دهه هشتاد بود، یعنی اونموقع برنامه ریزی کرده بودن برا الان، خب ، خروس توی باغو راسو خورده بود، خیلی خروس قدی بود، ناراحت شدم ،
هنوز فایلمو ویرایش نکردم، امروز چند ساعت داشتم روی یه نقشه کار میکردم ، راهنماشو فارسی کردم، بین ایندیزاین فتوشاپ ایلستریتر ورد در رفت و امد بودم، چشام خیلی ضعیف شده، برا همین غمگینم، چیکار باید بکنم که برگرده، یعنی میشه؟ اشپزخونه رو جارو و طی کشیدم فرش جدیدو پهن کردم، خونه روجارو زدم ، خیلی وقت بود جارو نکشیده بودم، پسر همسایه امروز داد و بیداد میکرد ، فک میکنم مواد مصرف میکنه خانوادش فهمیدن، اول دبیرستانه ،
دیشب استوری همکلاسی رو دیدم ، ظاهرا از فامیلای نزدیکش یکی فوت شده بود، براش پیام تسلیت نوشتم ، صبح هم بهش زنگ زدم تسلیت بگم جواب نداد ، خودش زنگ زد با حالت اضطراب ، انگار کهدکتر فلانکی یهش زنگ زده بوده منم ک زنگ زده بودم هول کرده که چیزی شده، خرداد داره مثل یه اسب چموش چار نعل میره، امروز مثلا میخواستم پریار باشه از هر لحاظ ، نمیدونم چرا نمیشه، دیشب یه جیزی ویش اومد قکرمو مشغول کرد رفتم فرش فروشی ، فروشنده یه چند تایی فرش نشونمداد بعد گف بیا بریم بالای مغازه چهارمتری ها رو نشونت بدم٫ گفتم باشه دیدم رفت در خونه کنار مغازه را باز کرد گفت بفرما، منم گفتم شرمنده نمیام میترسم، از دیشب هرازگاهی به این موضوع فک میکنم، توی بد موقعیت قرار گرفتم ، حس میکنم بهش برخورد، بعد به خودممیگم به جهنم، طرف بیشعور بود، اخه یه خانوم اونجا بود لااقل میگف خانومشما هم همراهی کن، بیشتر ناراحتم که توی همچین موقعیتی منو قرار دادن ، گه بگیره به این اخلاق من، دیشب هم فرش خریدم هم همزن هم خوردکن ، چنان پتی شدم که نگو، امروز پنج تا سفیده تخم مرغو هم میزدم و خودمو فحش میدادم، فرم نمیگرفت، دیگه دستگاه داغ کرده بود، حالم گرفته یود، بی خود و بی جهت امروز عصبی بودم، حالا بیجهت هم نیوده ، خوردکن هم که انگار اسباب بازی بود ، از خریدام راضی نبودم ،
رفتم سایت دانشگاهو چک کردم ، پذیرش نشده بودم ، عنوان کرده بودنچونمعل کارشناسیم کم یوده، همین هیچ حس بدی نداشتم، برای دکتر چی ایمیل زدم وبهش خبر دادم، خیلی چیزا توسرم هست ، داشتم میشتمدنبال جارو برقی عصایی ، دارم به خریدنش نزدیک میشم، ولی نمیدونم چی یخرم ، انقد تنوع هست که هر آن بیم اینمیره که سرتوکلاه بزارن، کارای خونه رو باسد کم کنم یچسبم به کارای دانشگاه ، راستی امروز یه کلیپ دیدم ، مکرون و زنش، زنش کف گرگی اومد تو صورت مکرون،حتی بعد از این صحنه مکرون بازوشو حلقه کرده یود مثله جنتلمنا که دست زنشو بگیره ، ولی خانم پا نداد و سیقون کشید به سرتاپای شخص اول مملکت فرانس، احتمالا تیکه انداخته یا فحشی داده بوده و خانومش پشت دست اومده تو دهنش ، بگذریم از قدیمگفتن زن وشوور دعوا کنن ابلهان باور کنن، البته که این سرکار خانوم گرگ بارون دیده ایه