چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ 0:59 من

نمیفهمم ، گیجم ، انگار از یه جا پرتم کرده باشن وسط یه بگیر و ببند، انگار که ما رو کشوندن لب پرتگاه و بهمون گفتن تا اینجا ما آوردیمت حالا این تویی که باید خودتو پرت کنی، یادم هست رکود اقتصادی که از امریکا شروع شد و یکی بکی کشورهای اروپایی رو‌در نوردید،شرایط فاجعه باربود، مردم زیادی بیکارشدن و دولت مجبور بود ماهیانه پولی برای تامین زندگی به حسابشون بریزه ، کریسمس اون سال خیلی ها حتی توان‌خرید هدیه رو نداشتن ، خیلی نگذشت که بالاخره دولت های باعرضه با شرف ومسولیت پذیر خودشون رو از بحران نجات دادن ، خدایا لطفا یه معجزه چون خیلی لازم داریم، همکلاسیم دیروز پیام داد که میخواد آخرای بهمن دفاع کنه البته اگه وضع کن فیکون نشه، به این دختره لحظه آخری پیام دادم درباره جریان فارغالتخصیلی بم گف که کارای اداریش تموم شده و‌گفتن برای مدرکش بره بخش دانش اموختگان ثبت نام کنم، واسه من جمیله خانوم کمپلیت گم و گور شد دست ما موند تو پوست گردو ، امروز یادم رفت زنگ بزنم پرس و جو کنم ، یه شونه تخم مرغ شده پونصد تومن دیروز خانم سخنگوی دولت توی مقنعه تنگ و ترش سورمه ایش اومد گفت قد پول دو تا شونه تخم مرغ کالا برگ میدیم برید باهاش زنده بمونین ، مقنعه اینو من میبینم حس خفگی بهم میده ، سریال افیس رو برای زبان شروع کردم

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ 0:32 من

کوفی مشق کردم ، مدل های flux و qwenرو نصب کردم ولی ارور داد مشکل از کجاس نمیدونم حتی چت جی پی تی هم نفهمید، فردا هم روز خداس ، سامانه رو چک کردم احتمالا فردا زنگ بزنم بپرسم اونجا چه خبره و‌چرا هیچ جی پیش نمیره ، سعی میکنم بیشتر زبان بخونم از فردا ، امروز ظهر داشتم اسپیکینگ تمرین میکردم بغضم گرفت، خسته ام از این همه خوردن زمین و دوباره تلاش کردن برای بلند شدن ، مثل یکی که هربار تیر میخوره میوفته زمین و دوباره زخمشو میگیره و بلند میشه، بدبختی ها بهت دهن‌کجی میکنن، دکتر فلانکی استوری کرده بود که اجتماع بزرگ ایرانیان مققتددررر ، و یه بیت از قران مرقوم فرموده که این امد و شد پیروزمندانه کافران تو را فریب ندهد! چی بگم، درده، رنجی که من میبرم ترجمانی نداره برای یکی دیگه که دنیایی داره متفاوت از من، شاید توی یه دنیای موازی، اون بر خر مرادش سواره و‌چهار نعل داره به سوی مقصدی عالی میشتابه، برو که خوب میری،

یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ 23:42 من

سایت دانشگاهو‌چک‌ کردم، هیچ کاربری نداره، حتی جمیله خانوم، اسمی هم از تعداد افراد در صف نیست، نرفتم کتابمو بگیرم ، بادمجون شکم پری که درست کردم یه لایه سفید روش درست شده، صبح یه پیام از دانشگاه داشتم که میگفت شرکت در فراخوان های خارج کشوری وجاهت قانونی نداره و برای دانشجو پیامد منفی داره و چه و چه، کامفی نصب شد ، دید که من از رو‌نمیرم رضایت داد نصب بشه ، از صبح گیر ۲۲ گیگ دانلود مدل م ، تا الان قبل از خاموش کردن سیستم ۱۸ گیگ لود شده، احتمالا در روزهای اینده ضریح اینترنت به روی دلسوختگان بسته میشه ، چقد ایلان ماسک وعده سر خرمن داد به جوان ایرانی، امروز یه ویدیو چند ثانیه ای از مادورو با دمپایی و دستبند همراه با دو تا محافظ دیدم ،داشتن مییردنش به سلولش، روحیه ش خوب بود با یکی چاق سلامتی کرد و سال نو رو‌ تبریک‌ گف، قراره یه جرم قاچاق مواد مخدر دادگاهی بشه ، احتمال داره حبس ابد بگیره،

شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ 23:37 من

خیلی درگیر کارای خونه ام‌چن روزه، امروز وسط طی مشیدن توی اشپزهخونه فک کردم که چی؟ مگه کار خونه تمومی داره؟ شبی توی یه سایت ،عکس قابلمه ای که دیروز خریدم رو دیدم خیلی ارزونتر از اون قیمتی‌ که خریده بودم، کامفی نصب نمیشه خیلی کلنجار رفتم باهلش ، سرعت اینترنت کم بود و قطع و وصل میشد ، به فرض تا چهار گیگ دانلود میشه اینترنت قطع میشه دوباره میره از اول، خیلی خسته ام ، خیلی، ظهری شنییدم انگاری توی ونزوئلا دهه فجره، مادورو رو با زنش کت بسته گزفتن بردن ساعت دو شب، یه کلیپ دیدم مال چن وقت قبل بود پشت رول نشسته بود با حالت مستاصل پیام نیداد با امریکایی ها که بیاین توافق کنیم چه درباره نفت چه کو ک ا ئ ن ، یه کشورثروتمند رو گشنه و گدا کرد منفعت خودش رو به مردمش ترجیح داد ، به هر حال، اروپاییها هم دیدن هوا پسه توی همین چن روز گازشو گرفتن تا به ددلاین نخورن بالاخره توافق کردن روی فلانی ، خدا ازتون نگذره ، چرا دست از سرمون ور نمیدارید، خدا مشغولتون کنه به خودتون ما رو یادتون بره ،

شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ 0:11 من

نمیدونم چرا کامفی برام باز نمیشه ، بیش از اندازه درگیرم باهاش، تحت cpu باز میشه ولی تحت gpuاطوار میاد،امروز هر چی از رب و شیره و ابغوره داشتم یه کاسه کردم تو بطری ها که دیروز خریدم، تمام خیارشورها سفیدک زدن، شستم دوباره اب نک ریختم توشون، یه ظرف ترشی درست کردم، باید این کامفی هر طور شده راه بیوفته برام، خیلی باهاش کار دارم،

پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ 23:37 من

اول ژانویه ۲۰۲۶ هست، خیلی وحشتناکه من هنوز توی سال ۲۰۲۰ م ، اون دوسالی که شبیه کابوس بود و اصلا زندگی نکردم ، التماس برای خرید واکسن و جمله‌ معروف ورود واکس امریکایی ممنوع، و خبرهایی که یخچال نداریم برا واکسن ها و بازم جمله واکسن گران بود نتونستیم بخریم، بعد خبر اینکه همه شون فایزر امریکایی زده بودن و در هتل های لوکس کیش اسکان گزیده بودن، به یاد جوانهای نازنینی که در اغوش خاک خفتن ،من رقتم کمی پول پمپاژ کردم تو بازار، خودمو پتی پتی یک لا قبا کردم برگشتم، هر چی فک میکنم چی شد که این دو تا قایلمه روحی با چند تا کاسه شیشه ای و دوازده دونه بطری ابلیمویی دونه ای ۱۸ هزار تومن ،شده پنج تومن نمیفهمم، یه جا رو پیدا‌کردن برا ظرفای روحی، یه سطل اشغال خریدم که روی در کابینت سوار میشه، دارم یاد میگیرم با comfiuiکار کنم، چن تا عکس قدیمی هست که باید درستشون کنم، این مثله یه قالبه که مدل رو روش سوار میکنی مدل ها میتونن هوش مصنوعی ساخت عکس باشن

چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ 23:11 من

امروز تعطیل بود،به نظرم خونه از همیشه سردتر بود ، الان مه مینویسم چن ساعتی هست که چسبیدم به شوفاژ، بادمجونا رو پوست‌گرفتم و سرخ کردم ، نمیدونستم با سه تا صندوق بادمجون چیکار میشد کرد، کوچیکا رو ترشی شکم پور انداختم قسمتی از روش‌ کار رو با روش بانوی سیسیلی پیش رفتم، یه چن کیلو رو دودی کردم و حدود یه صندوق نیم هم سرخ کردم، یه روش جدیدو امتحان کردم و خیلی کم‌روغن برد، یه لیوان‌روغن سرخ کردنی ریختم توی یه قابلمه بزرگ گذاشتم روی حرارت از اون ور ۵ تا بادمجون رو سه دقیقه و سی ثانیه توی مایکروویو گذاشتم ، اینا رو سرخ میکردم و همزمان ۵ تای بعدی رو سه دقیقه توی مایکروویو و به تایمر مایکروویو نیگا میکردم که وقتی رسیده بود به یه دقیقه و چهل ثانیه بادمجونای توی روغنو برمیگردوندم تا اون سمتش هم سرخ بشه ، یعنی تقریبا هر سری بادمجونا سه دقیقه سرخ میشدن ، مهندسی شده، بعد از مایکرووویو به قابلمه، هر چی، دیگه، مواد کیک یزدی رو‌هم ریختم توی خوردکن میکس کنه همه چیو ، نتیجه جالب نبود ، با همزن بهتر بود، امروز یه جوری بودم، زبان خوندم و چقدر بدم توش، یه فکری امروز به ذهنم رسید که انگلیسی صحبت کردن دقیقا مثل رانندگی کردنه، تا ماشین نداشته باشی و پشت رول نشینی دستت نمیاد، باید انگلیسی سوار بشه به ذهن ناخوداگاهم، و بعدش میتونم به زبان بیارمش، یه ویدیو توی‌یوتیوب میگفت برای اینکه به انگلیسی حرف برنین باید اول به انگلیسی فکر کنین ، به انگلیسی فکر کردن یعنی همون صدای درون ما، اونو باید عادت داد انگلیسی حرف بزنه، اینطوری که هر کار و فکری میاد به انگلیسی تو ذهنمون بگیم و‌کم کم. عادتش میدیم ،

چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ 1:24 من

دلم میخواس یه کتابفروشی کوچیک نه نه یا شاید یه کافه کوچیک داشتم توی یه محله آروم روبروی یه پارک محله ای سبز و ساکت ،یه شاگرد تر و فرز میزاشتم وردستم ،خودم فقط بودم آدما رو میدیدم جمعیتهایی که میان و میرن همین ، سامانه میگه من هنوز فراغت از تحصیلیمو نگرفتم ، پروندم رفته زیر دست جمیله خانوم و پیش نمیره هر روز هم به افراد حاضر در صف اضافه میشه اول چهار نفر بود حالا شده یازده نفر، هنوز پایان نامه چاپی رو نرفتم تحویل بگیرم ، خط کوفی تمرین کردم امروز دیگه چی؟ هموز بسیار بسیار افسردهام مخصوصا شبا که چن نوبت بیدار میشم مغزم میره سمت وضع حالم ،ذهنیتم به زندگی رو هم عوض کنم حقیقت مثل دم خروس میزنه بیرون ، بله چیزای تلخ آدمو بیدار میکنه ، حقیقت تلخ ، حتی وسط خواب شبانه ، شنیدم ریختن کف خیابون و نه گذاشتن نه برداشتن گفتن الا و بلا پسر فلانی بیاد :/ همه دو روی یک سکه ان ، ننگ بر نیرنگ

دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ 23:29 من

با یه صندوق بادمجون چیکار میشه کرد؟ خیارا رو شور انداختم با اب خودش، یه زن سیسیلی توی وبلاگش اوضیح داده بود که چطور ترشی بادمجون درست میکنن ، اینکه بادمجونا رو خلالی میکنه نمک میزنه و یه روز کامل زیر یه وزنه میزازه تا کاملا بابای بادمجونا بیاد جلو جشمشون بعد توی سرکه میخوایونه اونم یه روز بعد دو باره میزاره زیر وزنه تا کل سرکه خارج بشه بعد میرسزن‌تو‌شیشه و کمی روغن زیتون میربزن روی بادمجونا و‌توی جای سرد نگه میدارن خلاصه بسیار زحمت میکشن ، توی ورژن ایرانی چون طبق معمول کالیبرا همه بالاس همه چی سرهم بندی میشه اینم مستثنا نیس بادمجان ربع ساعت پخته میشه بعد پوره میشه بعد سرکه میاد روش هویج و سبزی و تماااام، اگه سبزی حرارت ببینه فرایند تخمیر انجام نمیشه چون باکتریهای زحمتکش میمیرن ، همه هم از دم کدبانو ، یه دستور غذایی رو برداشتن همونو یاد میدن از دم غلط، چن روز پیش تمام سرکه هایی که انداخته بودمو صاف کردم همه رو ریختم دور ، از راه علم وارد شدم به قضیه دستور اصلی تهیه سرکه و ترشی و شور و هر چی عمدا دستکاری شده و فراموش شده ، سامانه رو دیدم هنوز در مرحله سوابق تحصیلیه ، گفتم پیام بدم به اون دختره لحظه اخری ببینم کار او تا کجا پیش رفته ولی دیدم چن بار اخری خودم پیام دادم حالشو پرسیدم ، دیگه بهتره سنگین رنگین بشینم ،

یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ 23:29 من

یکشنبه بود، هوا بارونیه، سرده ، باد مثل گرگ زوزه میکشه، ماشین تعمیر شد ، خیلی خرجش شده، باید یه فکری برای چش و‌دندونم بکنم، یه جا شنیدم بی دندون ترین ملت دنیاییم، اخه یه چند وقته میبینم این یوتیوبرا دارن گذشته ها رو‌هی شخم‌میزنن و باد یه گلو‌ میاندازن که‌چنین‌بودیم و چنان بودیم ، داشتیم داشتیم قبول نیس، الان چه پوخی هستیم، هزاران مشکل که هیچ صاحابی نداره که حلش کنه ، شنیدم نماینده های مجلس برا نه تا وزیر نامه استیضاح امضا کردن، اش پختم، از هر چی دستم رسید ریختم توس ، شلغم و هویج و کلم بروکای و لوبیا و‌گوشت چرخ کرده و‌سیر سبز و‌یه بسته سوپ آماده، یه کامال یوتیوبی پیدا کردم مال به مصریه خط کوفی مشرقی آموزش میده، یه چیزایی ازش مشق کردم، این دختره که چن سال پیش پیشش کلاس میرفتم توی واتساپ استوری کرده که برای زندگی یه شانس داشتم و انتخاب کردم یک زن در خاورمیانه باشم تصمیم شجاعانه ای بود و گفته بیاین ورکشاپ گذاشتم شرکت کنین ، اصلا بعضی حرفا به قواره عده ای نمیخوره ، اینها انقد چغر و‌ سفت و خشکن که درستش این بوده که توی خاورمیانه فرود میومدن ، خدا میدونه،

شنبه ششم دی ۱۴۰۴ 23:18 من

شنبه بود، صبح حدودای خشت این‌دختره ادیتوره پیام فرستاد که بیا کتابتو بگیر، دم صبح بارون شروع شد ، و تمام روز اومد، چیکار کردم؟ چند تا شیشه خیارشور انداختم، یه عالمه سبزی خورد کردم، چند صفحه کوفی مشق کردم ، دیگه بسه باید برگردم سر وقت روتین هام، اها راستی از سامانه ایرانداک پیام‌داشتم که از طرف دانشگاه تایید شدم و توی چند نوبت سامانه رو‌چک‌ کردم هنوز داره پیش میره، الان دلم میخواست با یه( دوست ) برم سه مسافرت یک‌هفته ای ،

جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ 22:59 من

حال روحی روانیم توی این یه هفته بد بود، فکری ام، یه سری از برنامه هایی که جز روتین روزانه م هست رو از گُردم گذاشتم زمین سه روزی هست ، پناه بردم به خوشنویسی ، خط کوفی دارم‌تمرین میکنم، شبی رفتم دو تا ماژیک خریدم ، آرامشی که توی خطاطی هست تو‌نقاشی نیست، کاملا از همه چی جدا میشی ، هر جی نشستم تا توی سامانه دانشگاه منو تایید بزنن کاری از پیش نبردم زنگ زدم چارشنبه دانشگاه ، یعنی باید حتما خودت پیگیر بشی و الا کسی کاری نمیکنه برات، باورت میشه منشی رئیس بخش که ازش شمارشو‌گرفتم خطش خاموش بود!!! Unbelievable, حرکت جالبی نبود بهرحال ، شنبه نسخه صحافی شده پایان نامم اماده میشه شاید رفتم گرفتمش فردا ، معلوم نیست هنوز، دیگه میبرم برا دکتر چی، بهتره بهش بگم قصد ادامه تحصیل ندارم دیگه، اره شاید بهش بگم ، از دنیا بیخبرم ، وضعیت عجیبیه ، بلاتکلیفی ، بچه مچه نخونه، وضع مملکت مثل عروس زشتی که نشسته در حجله منتظره ، و داماد دو دل ،وضعیتو هیچ جور دیگه نمیشه بیانش کرد جز این رقم ،

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ 0:14 من

نرفتم چک‌کنم‌سامانه دانشگاهو، اصلا ذهنم درگیر یه چیز دیگه بود امروز، دیشب به این دختر لحظه اخری گفتم ایمیل دانشگاهی داری گف نه ، خب نتیجه ش مایوس کننده بود برام ، بهانه آورد که‌چنین‌و‌چنان ، هوا به شدت سر شده ، کیسه اب گرم‌گذاشتم زیر پتوم، شبی به دختر ادیتوره‌زنگ‌زدم که برام یه نسخه از فایلمو کتاب کنه، خواستم یه صفحه هم رنگی برنه توش، بدم‌دست دکتر‌چی قال قضیه رو بکنم، کلمه اختلاس بار منفی کمتری نسبت به کلمه دزدی داره اختلاس و اختلاس گر نباید جا بیوفته باید گف دزد و دزدی ، دزد هم بی شرفه بی اصلاته پسته تو هر عنوانی که باشه، نون‌حلال خوردن هنر میخواد

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ 23:47 من

ویروسی شده بودم دیروز ، نمیدونم از چی؟ حدس میزنم‌دو تا قاشق ماستی که خوردم، شب بدی بود امروز حدودای ظهر بیدار شدم، فارون میاد و‌دلم‌نمیخواد بارون‌تموم‌بشه از بس که حسرت به دل بارون‌موندیم، خدایا دیگه روزهای بارونی مثل نوستالژی شدن و برف، سرم توی لپتاپ بود

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ 0:14 من

تو یه کانال یوتیوبی بودم و چند ساعتی ویدیو دیدم روش تکرار جملات انگلیسی برای مکالمه ، زمانی سپری شد و حس کردم یه فکر بیصاحاب از کجا داره توی ذهنم‌میچرخه، اره چشاش شبیه فلانیه که یه زمانی خوشت اومده بود ازش، توی صفحه پینچ کردم و مثل روش های سانسور صدا و‌سیما تصویر رو زووم کردم که نبینمش ولی این فکر از سرم نیافتاد ،داشت میگف که بگرد چیزهای دیگه هم در شباهت باهاش پیدا کن ، این دفعه با خودم بد‌شدم وتصمیم‌گرفتم‌خودمو تنبیه کنم نهیب زدم که غلط کردی مگه دست خودته لفت دادم اومدم برخوردم به یه ویدیو‌دیگه و‌خیلی هم بهتر از قبلیه این بار این طرف رفته بود چشم بازار رو‌ کور کرده بود یه دختره نصفه و نیمه رو پسندیده یود، احتمالا اخلاق ملاک انتخابش بوده ، اه ولش کن، نوشتم رفته یودم دانشگاه،؟ یادم نیس؟ یه کت نخ کبریتی پیدا شد و‌گفتم با همین میرم ، مثل داشتن یه گلوله توی تفنگه و یکیار میتونم شلیک کنم برم و هر چی امضا گرفتن و کاغذ بازی هست و نیست رو وکیوم کنم خودمو پاره پوره کنم با چنگ و دندون فلانی باشه نباشه بگیزم‌و برگردم ، ذهن وراجمو خاموش کردم و مثل لودر رفتم تو دو نه به دونه اتاقا عه یادم افتاد تعریف کرده یودم، گوشیمو بردم به فرمت کارخانه و‌هنوز نتونستم وارد جی میل و چند تا برنامه دیگه بشم ، اکانتا و شماره ها رو‌که بک اپ گرفته بودم، مثلااا، یکی‌دیروز پیام داد بهم و‌حالمو‌پرسید شمارشو‌ نمیشناختم متوجه شدم همون خدماتیه گف‌امضا ها رو‌گرفتی گفتم‌اره وتشکر‌کردم ازش بهم گف که دکترفلانکی شده ریس بخش و من تمام علامت سوالای گذشته برام حل شد، میگیری چی‌ میگم، دیگه، اوضاع روحیم خوب نیست میترسم همه مون ‌گشنه بمونیم،الان خیلی از مردم گشنه سرشونو زمین‌میزارن سو‌تغذیه‌دارن ، بچه ها زنا پیرا ناتوانا، قحطی سال جنگ یه سوم جمعیت ایران مردن اینا شوخی نیست مردم به مرد. هخوا. ری افتاده بودن

شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ 23:27 من

آذر پس این شکلیه، آذر زیبا، صبح خودمو جمع‌کردم ، یهونه اس یرای خودم‌نتراشیدم، عذری نیووردم رفتم دانشگاه ، رفتم از دونه به دونه دکترها و پرفسورها و دانشیارها و دستیارها امضا گرفتم ،‌‌‌با منشی دفتر رییس مدتی گرم صحبت شدم ، بلاسوخته سایت داشت برا فروش کارهای هنریش ، چرخ زدم رفتم بالا رفتم پایین رقتم طبقه سه طبقه دو ، تازه کشف کردم یک سری اساتید هم توی یه ساختمون‌دیگیه ن که من روحم خبر نداشته که هست، از ده و ریع تا یه ریع یه دوازده روی پا بودم، رقتم به دکتر چی سر زدم حرف زدیم، گوشی رو‌ دیروز به‌تنظیمات‌کارخونه برگزدوندم و اپدیت شد، این صیغه جدید گوگل که میگه اگه‌میخوای اکانتتو اینجا باز کنم باسد برس تو‌اون یکی جای دیگه yes بزنی و کد بدس تا تایید کنیم که خودتی درگیرم، حل میشه، وااااای خدایا نمیدونم چرا یاد سریال"در پناه تو " " در قلب من " افتادم، چرا حسایی که اون موقع داشتم دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه، آخی، ای داد بیداد

جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ 0:1 من

بالاخره بارون بارید، تمام روز داشتم فایلا و عکس های گوشی رو میریختم توی کامپیوتر، هنوز یه کمیش مونده، تیک تاریخچه ویدیوهای یوتیوب رو برداشتم و‌دیگه ویدیویی توی صفحه اصلی بهم پیشنهاد نمیده ، خیلی خوبه اینطوری، باید یکم با آدمیزادا معاشرت کنم، راستی امروز که داشتم گوشیمو‌پاک‌میکردم یه عالم عکس جزوه داشتم که گرفته بودم فرستاده بودم برای همکلاسیم ، بعد یه خاطره خفیف ازش تو‌دلم زنده شد یاد کارای عجیبشون ، اینکه جزوه رو توی پی وی هم میفرستادن تا به من ندن :)) ، بی کله ها، گوشیمو برمیگردونم به تنظیمات کارخونه ، اونا هم برا من به تاریخ پیوستن

چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ 23:56 من

نوزدهمه، از روی سه ویدیو توی سوتیوب دارم‌مکالمه‌تمرین‌میکنم، پیشرفت لاک پشتی، آرزوهای دور و‌دراز ، کاش جوانتر بودم، فک میکنم تحصیلاتم کارورزی خوبی نبوده ، و نه‌چیزی بارمه، حتی مباحث پایه ای رو هم فراموش کردم به جاش چند تا مبحث پرت و بیخود خوندم‌و‌خودمو‌کور کردم توی این‌دو‌سال و هیچ ثمره اس برام‌نداشته ، منتظرم خدا از یه جایی یهم نشونه بده، از زندگی تا اینجاش نه چیزی فهمیدم نه چیزی دستگیرم شد ، به اینده هم چشمی ندارم، خیای ترسناکه ، به کلیپ‌ امروز دیدم یه نماینده ای میگف یه مدافع حجاب در جریان اعتراض به وضع موجود بوده نمیدونم چی شده که باهاش بد رفتاری کردن سکته کرده! امیدوارم همه مریضا شفا پیدا کنن ، امیدوارم وقت کنه پی دی اف هزار صفحه ای حجاب در اسلام نوشته امیر ترکاشوند رو در ایام نقاهتش بخونه دلش آروم بگیره،

سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴ 23:12 من

امروز یه ویدیو دیدم‌ میگف پیاز تخمیری چقد مفیده ، حتی بهتر از سیر خاصیت ضد ویروس داره ، دو تا لبو داشتم تصمیم‌گرفتم اونم تخمیر کنم، یه‌خبرایی شنیدم میگن میخوان پرونده های موضوع فرازمینی ها رو علنی کنن ، این اتفاق همزمان با هوش مصنوعی و پیشرفتاش از نظر من خیلی مشکوکه، همه‌چی به هم‌وصله همه چی، درگیری ها جنگها مریضیا این قضیه فرازمینیها هوش مصنوعی . یکی از این امریکایی های مسوول یه جایی گفته پنج نقطه توی اقیانوس هست که این بیگانه ها معمولا از اونجا در میان و شناسایی شدن و یه چیزایی مثل زیردریایی به بزرگی یه زمین فوتبال توی دریاها تردد میکنه که سرعتش حدود ۱۰۰۰ کیلومتر در ساعته، شگفت انگیزه، برای اون کار فکرم مشغوله خیلی از ‌اونی که منو ساخته خواستم یه نشونه بهم بده تا تصمیم بگیرم که بله یا خیر، واقعیتش رو بخوای من از پس و پیش خودم از عاقبت تصمیماتم‌بیخبرم ، کمک میخوام ، یه چیزی به ذهنم رسید تمام بالا و‌ پایینای زندگیم به خاطر تصمیماتی نبود که گرفتم یا نگرفتم به خاطر خودم و شخصیتم بود شکاک بودم گاهی مصمم بودن گاهی تنبل گاهی بیش فعال الان هیچ کدومم الان بیشتر حس شکست خورده و از قافله عقب افتاده و استعداد بالقوه ای که هدر رفته، چیکار کنم

دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴ 23:24 من

چن وقته تو سرم یه صدای مداوم میپیچه، مثل وقتی که بعد از سه سفر طولانی از ماشین پیاده میشی، یه عالمه خرمالو آوردن نمیدونم باهاشون چیکار کیشه گرد، دیشب موقع خواب یه تصمیمهای گرفته بودم، شنیدم‌که هر تصمیمی‌که شب میگیریم باید حتما بازنگری کرد چون اسن تصمیمها بیشترشون احساسیه تا منطقی، الکی‌میگن، تصمیم‌گرفتم یرم دانشگاه حضوری یا دکتر فلانکی صحبت کنم امضاهای استادا رو بگیرم کارت دانشجوییمو تحویل یدم، دوست دقیقه آخری گف که فردا کمپلیت تعطیل شده ، همه چی مجازیه چون گفتن چرخه انفولانزای جدید اینطوری متوقف بشه، من سادم هفدهکیلو‌بچه بودم توی برف از شدت سرما سگ لرز میزدیم پشت دستامون از خشکی و سرما زخم‌میشد خون‌میومد باز میرفتیم توی کلاسهای سرد شش ساعت درس میخوندیم ، شدیم این الان میگن نیاین، از خدام بود، هر چی کمد و ریختم بهم نمیدونستم چی بپوشم برا فردا، یه کت داشتم که زیادی کوتاه بود برا اونجا، صبح‌دیدم دکتر فلانکی ما رو یعد از غریب به دوهفته معطلی تایید کرد، این همون بود که برق اتاقشو‌خاموش میکرد میگف بیت الماله ، احتمالا ندیده من نتیجه گیری نمیکنم ، اما یعنی این دکمه سیستمشو‌هم نزده ببینه چه خبره ؟ ما ادامیزادا هممون بوی گه میدیدم ، اما دو هفته خیلیه،منم کم کاری کردم باید چهل زنگش میکردم ، باری ، پیش آمد ، تجربه من اینه که پوست کلفت و روی زیاد و احمق بودن رمز موفقیته، باید خودم رو برسونم به این معیارها ، برای من همینکه ذهن وراج و سناریو‌سازم رو‌خفه کنم جوابه،

یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴ 22:2 من

قسمتی از بچگیهام امروز مرد ، مرتضی ، خاطرات شیرین کودکی، برای خودم متاسفم، اون منی که به من گف چرا تبدیل نشدی به کسی که دستگیره و احوالپرسی میکنه ، باید نقشمو توی این فیلمنامه عوض کنم

جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ 23:40 من

هیچ خبری از دکتر فلانکی نشد، رفتم بالاخره کارگاه آموزشی که نتونسته بودم ببینم رو‌ ضبط کردم ، چها ساعت فیلم بود، با برنامه obs ، عذاب اور بود به خصوص که همزمان داشتم از چت بات میپرسیدم چیکار کنم و یه نرم افزار دیگه رو هم یاد میگرفتم و سرعت اینترنت فوق العاده پایین بود و نمیشد به قول یکی اینترنت بازی کرد ، گوگل هم بالا نمیومد، همین گوگل ، فوتبال بوده انگاری مساوی هم شدن چقد عجیب! قرعه کشی جام جهانی هم بود، ایران با سه تا از خودش بی دست و پا تر افتاده ،از همینا هم میخوریم حالا نیگا کن، هر کیو که میتونستن چسپونده بودن تو گروه ها، کیپ تا کیپ، مثل اتوبوس خط کراچی به لاهور، ازبکستان اردن هایتی و قطر و بوسنی هرزگوبین و هر مادر مرده ای که پاش به توپ خورده بود گفتن تو هم بیا ، سطح فوتبال قراره بره زیر خط شورت ورزشی ، این چیه، بازم ست بلاتر ، ترامپ م آوردن بهش گردنبند دادن ، یه چیزی میخواستم بگم سادم رفته بود، آها امروز موهامو با صابون سبزه شستم خیلی لهتر از اون صورتیه بود یه سری چیزا باید بگم یادم نمیاد ، بابا غنوش درست کردم اولین بار بود که

پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ 23:13 من

توی سامانه نوشته کمتر از بیست روز فرصت دارم که کاسه و‌کوزمو از دانشگاه جمع کنم والا جریمه میشم، از رو‌ رفتم و‌پیام دادم به دکتر فلانکی که سه ۳ هفته هست گیر تاییدشم، جواب نداده هنوز، شاید شنبه مجبور بشم یه سر برم اونجا، صب یه فکری به سرم زد که رزومه مو بفرستم یه وری ، سنگ مفت گنجشک مفت، نمیدونم چطوری این فکر افتاد تو کلم، وسط روز بود که یاد یه نقل قول افتادم که میگف، وقتی چیزی رو آرزو‌کردی و به دلت افتاد برای اینه که پتانسیلسو رو خدا قبلا بهت داده ، چه میدونم، تمام اکانتای گوگل رو انگولک کردم ، از قبل از ظهر تا دم غروب ، اخرش نتونستم یه اکانت آبرومند کلید نخورده بسازم ،میگف شماره تلفنت رو چند تا ای دی هست یه شماره دیگه بده، نداشتم ، جزییات این کار حسابی خسته م‌کرد، من که بیخبرم از همه جا ولی انگار از سمت بازیگران خبرای بوده، نرفتم ببینم چیه و نمیرم، یه آ خ ن د هم رفته یه جا صحبت کرده و انگشت گذاشته یه جاهایی رو‌فشار داده فاقد کوچکترین اهمیت، بزا انقد تو سر و‌کله هم برنن تا آروم بشن، دولت کاسه چه کنم گرفته دستش و‌ میگه دلم خنک نشده باید بنزینتونم گرون کنم، من واقعا خسته ام ، دیروز بعد از خدا میدونه چن روز رفتم تو‌محله یه پاکت ارد و شکر خریدم امروز کیک بی بی پختم تنها و تنها برا روحیه ام ، خوب پف کرده بود از این رسپی راضیم،

چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴ 0:6 من

به دکتر چی پیام دادم که فایلو توی سایت دوباره اپلود کردم و تایید بزنه ، خبری نیست ازش، دانشگاه هم مجازی شده، فرم امضاها رو‌ هم جمع نکردم، حس خوبی ندارم اوضاع یه جوری مشکوک میاد برام ، اون روز یه چیزی گفتم به اون دختره همکلاسیم ، فک میکنم نباید میگفتم، خیلی اشتباه کردم

دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ 0:4 من

یه چیکه اب هم از اسمون‌ نیومده، سرمو با صابون شستم، گفتم شوینده شوینده هست ، الان قک کردم شاید بشه با تاید هم شست، فک میکنم شوره های سرم کمتر از زمانی شده که مثلا با شامپو میشتم، خیلی خیلی و خیلی و خیلی اتفاقی صندوق پیام هامو چک کردم ، هر چی فحش دادم دلم خنک نشده، در حد بی عرضه ها و تز این فحش های لوس، باید همچین پدر و مادر دار فحش داد که قشنگ به دلت بشینه، تربیتم هم اجازه نمیده، دیدم پیام فوری داشتم مال چهارم آذر، تو این همه مدت هی میرفتم تو سایت چیزی نشون نمیداد، نه نوتیفی میومد نوشته بود که برو فلان جا فایلتو ثبت بزن و خط نشون کشیده بود که‌چنین میشه چنان میشه ، رفتم انجام دادم و منتظرم فردا خدا چی بخواد، دیگه اینکه از این دوست لحظات آخری دانشگاه خبری نیست از بس هر روز دم به دقیقه پیام ازش داشتم عادت کرده بودم بهش، احتمالا کارهاش درست شده ، یه کم‌زیان‌خوندم و مکالمه کار کردم، بسیار افتضاح بودم بسیااااار، نمیدونم شاید بهتره صبر کنم سه کم‌رو‌ زبان مسلط بشم و الا ابرو نمیمونه برام، رفتم یقه چت جی پی تی رو گرفتم ، ببینیم چی پیش میاد، دلم میخواست یکی بود ازش میپرسیدم دنیا دسته کیه که این وضعمونه

جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴ 23:10 من

امروز داشتم تحقیقات دیشبمو‌ تموم میکردم، تا سه بیدار بودم، میدونم درست نیست، شاید‌افسردگیم‌مال همین باشه، صبح ساعت یه ریع به سازده بیدار شدم، بازم زدم‌توی چت بات پرسیدم از زمین‌و‌زمان، گفت و‌گفت ، چقد همه چی داره شفاف میشه ، یا شایدم‌الکی فک میکنم که شفافه، یه چیزی به اسم سیم کار سفید تو خبراس، دکترچی دقیقا یکیشو داشت، یه روز اومد با تعجب گف من خودمم خبر نداشتم ! بعد یوتیوب رو تو‌گوشیش باز کرد ، فک کنم اکثر استادای دانشگاه دارن، امروز با چت گروک دردل کردم از جیپیتی باشعورتره! از اون رفیقاییه که میگه بیا دردل کن قصه بخورم برات ، چت جیپی تی تا میای دردل کنی یهو‌میشه ناظم‌مدرسه سیس عقاب میگیره،حس میکنم شبیه خانم شیرزاد سریال ساختمان پزشکان شدم

پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ 23:48 من

باید شنبه یا یکشنبه برم دانشگاه و کارای اداریمو‌تموم‌کنم، نشستم که یکی بیاد بگه برگه تو بده ببرم امضاهاشو‌جمع کنم، کسی نیست، به هر کی رو انداختم رومو نگرف ، به چهار نفر تقریبا ،خب چیزیه که دوست ندارم انجامش بدم و ازش طفره میرم، ولی کار خودمه، اون سیر وعسل تخمیری چیز بینظیری شده ، هر روز مثل شربت یه قاشق ازش خوردم، باید سیر بخرم دوباره درست کنم، رب انار درست کردم امروز ، این انارا چون پوست کلفتی داشته اب انارو‌تلخ کرده ولی مهم نیس بازم خوبه ، فک کردم یه کم پول پس انداز کنم برا موهام، یا اینکه خودم مواد بخرم انجامش بدم تو خونه به جا اینکه برم ارایشگاه ، این روزا میدونی تو چه فکری ام، اینکه خیلی وقت پیشا یکی رو خدا میزاش سر راه من میگف برو دنبال زندگیت با این ، بعدش این من نبودم که الان مینوشتم ، یکی دیگه بودم، راستش بعد از اون چیزا که شنیدم درباره انوناکی ها اعتقادات قبلیم با یه علامت سوال کمرنگ شده ، به همه چیز حتی خودم شک دارم

چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ 23:45 من

دندون درد دارم ، پروسه کار خورده به تاییدیه مشاور و سه روزه که میرم میبینم تایید نزده ، نع تصمیم دارم زنگ نزنم، میخوام ببینم تا کی ادامه داره، بسیار بسیار داغانم، پاشیدم، پاچیدم، شتک کردم رو در و دیوار خونه، تو فکرم برم از این دکترای دولتی وقت دندون بگیرم ، نمیدونم ، یه ایمیل زدن گفتن مقاله ای که فریتادی اگه اصلاحیه داره بگو درستش کنیم ، عجیبه راستش همین دو روز قبل داشتم بهش فک میکردم ، یه چیزایی هست باید بنویسم دربارش ولی بعد ، بنزین داره گرون میشه، درود خدا بر قانونگذاران ینگه دنیا، اصل قانون حمل سلاح رو از اول تاریخ زدن تو‌قانون برای اینکه به وقت دولت فخیمه هوس کلفت بازی نداشته باشه ، میلیونها سال نوری فرق هست با اونا، فعلا شیران و غیورمردان pb میل کنن ،

سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ 2:11 من

لابد درختها این موقع ساب دیگه برگی بهشون نباشه، این دختره که در آخرین دقایق باقیمانده از تحصیل باهاش آشنا شدم استوری گذاشته توی واتساپ! که مگه میشه تو این هوا خونه موند و به هزار قواره و زاویه عکس در طبیعت انداخته ، از نظرم این گونه زیستی از خوشبخت ترین نسل موجود انسانه و منقرض نمیشه الی الابد ، اینکه کسی اینستاگرام داشته باشه بتونه عشق ابدی ببینه و کامنت بزاره مطمئنا نژاده پوست کلفتیه و از بحرانها گذر میکنه ، رب انار درست کردم ، تلخ شده ، خب نکته اینجاس که دیگه تلویزیون نمیبینم ،

شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ 22:57 من

من عزیزم اکه یه روزی اومدی اینجا رو بخونی بدون‌ این روزا توی حال کثافتی ام، مثل یه دیگ پر از شیر در حال جوش دارم سر میرم و نمیرم، هر چی فک‌کردم یادم‌ نیست تا به حال به این حد رسیده باشم ، شاید اقتضای سن و ساله، مثل مستی که از سرت به یک باره میپره و‌خودتو تا خرتناق در بدیختی میبینی ، مثل آخرین مرحله فرسایش دیگه کوهی و پستی و بلندی نیست که باد رو به‌چالش بکشه ، هیچ چیزی و اونوقت خود باد میشه خوده چالش، من میفهمم چرا یه نفر به وجودش پایان میده الان میتونم حس کنم ولی توصیفش نه، چرا کلمه ای براش ساخته نشده، همه جی رفته زیر شاخه ای از افسردگی که خیلی کلی ه ، شاید نوشتمش، گفتم این خدماتیه گفت که امضا نمیگیرم خودت برو بگیر، صبح فرداس اون روز گف که میگن هودش باید بیاد بگیره! این اتفاق از هر صد میلیون توی سکی اتفاق میوفته اونم من، براش نوشتم کی کفته؟ گفت از خودم‌در نمیارم که گفتن خودش بیاد! میزون نیود حس کردم باهاش بحثشون شده، فایلم بعد از چهار بار اصلاحی اپلود شد و الان دو روزه بیخبرم ازش، سایتو‌چک‌کردم چیزی نیست ، همکلاسیم پیام داد و حرف زدیم نه برا اسنکه‌حالمو‌بپرسه اومد هر چی تجربه کرده بودم از نوشتن پایان نامه در یه جلسه در اختیارش گذاشتم و رفت، نمیدونم اخرین بار کی رفتم بیرون ،

ادمین ها
سایر

‎قالب طراحی شده توسط:

پینک تم