دلم میخواس یه کتابفروشی کوچیک نه نه یا شاید یه کافه کوچیک داشتم توی یه محله آروم روبروی یه پارک محله ای سبز و ساکت ،یه شاگرد تر و فرز میزاشتم وردستم ،خودم فقط بودم آدما رو میدیدم جمعیتهایی که میان و میرن همین ، سامانه میگه من هنوز فراغت از تحصیلیمو نگرفتم ، پروندم رفته زیر دست جمیله خانوم و پیش نمیره هر روز هم به افراد حاضر در صف اضافه میشه اول چهار نفر بود حالا شده یازده نفر، هنوز پایان نامه چاپی رو نرفتم تحویل بگیرم ، خط کوفی تمرین کردم امروز دیگه چی؟ هموز بسیار بسیار افسردهام مخصوصا شبا که چن نوبت بیدار میشم مغزم میره سمت وضع حالم ،ذهنیتم به زندگی رو هم عوض کنم حقیقت مثل دم خروس میزنه بیرون ، بله چیزای تلخ آدمو بیدار میکنه ، حقیقت تلخ ، حتی وسط خواب شبانه ، شنیدم ریختن کف خیابون و نه گذاشتن نه برداشتن گفتن الا و بلا پسر فلانی بیاد :/ همه دو روی یک سکه ان ، ننگ بر نیرنگ