دم دمای سحر خوابم برد ، دیشب، حتی به ذهنم نمیرسید امروز قیامت میشه، بیدار شدم صبح درحالی که خبر مرگ و میر بود، اصلا نمیتونم توی مغزم خوردش کنم تا باورش کنم این همه اتفاق، چرا باید به اینجا برسه؟ من هنوز سر زنی که زیر وزن بتن های آوار شده روی تشک له شده بود، دختر بچه ای که از موج انفجار پرتاب شده بود توی خیابون از جلو چشمم نمیره، مادرانی که چشم انتظار جگرگوششونن ، خدایا توی دل هاشون نور بپاش دیگه برای مردم بسه