دیشب استوری همکلاسی رو دیدم ، ظاهرا از فامیلای نزدیکش یکی فوت شده بود، براش پیام تسلیت نوشتم ، صبح هم بهش زنگ زدم تسلیت بگم جواب نداد ، خودش زنگ زد با حالت اضطراب ، انگار کهدکتر فلانکی یهش زنگ زده بوده منم ک زنگ زده بودم هول کرده که چیزی شده، خرداد داره مثل یه اسب چموش چار نعل میره، امروز مثلا میخواستم پریار باشه از هر لحاظ ، نمیدونم چرا نمیشه، دیشب یه جیزی ویش اومد قکرمو مشغول کرد رفتم فرش فروشی ، فروشنده یه چند تایی فرش نشونمداد بعد گف بیا بریم بالای مغازه چهارمتری ها رو نشونت بدم٫ گفتم باشه دیدم رفت در خونه کنار مغازه را باز کرد گفت بفرما، منم گفتم شرمنده نمیام میترسم، از دیشب هرازگاهی به این موضوع فک میکنم، توی بد موقعیت قرار گرفتم ، حس میکنم بهش برخورد، بعد به خودممیگم به جهنم، طرف بیشعور بود، اخه یه خانوم اونجا بود لااقل میگف خانومشما هم همراهی کن، بیشتر ناراحتم که توی همچین موقعیتی منو قرار دادن ، گه بگیره به این اخلاق من، دیشب هم فرش خریدم هم همزن هم خوردکن ، چنان پتی شدم که نگو، امروز پنج تا سفیده تخم مرغو هم میزدم و خودمو فحش میدادم، فرم نمیگرفت، دیگه دستگاه داغ کرده بود، حالم گرفته یود، بی خود و بی جهت امروز عصبی بودم، حالا بیجهت هم نیوده ، خوردکن هم که انگار اسباب بازی بود ، از خریدام راضی نبودم ،