خدایا خیلی داره زود میگذره، باید یه فکری برای آخر ماه کنم، چرا من دیگه ساعتموکوکنکردم که منو صبح خروس خون بیدار کنه،همه چی از صبحش شروع میشه ، همه چی، آه خدایا بی پول تر از همیشه شدم، امروز حتی نتونستم موجودی بانکمو نشون مغازه دار بدم وقتی بهم گف یادش نمیاد که از کارتم پول کشیده یا نه، یه میلیون و خورده ای رفتم ازش پیاز و گوجه و خیار و هندونه و موز و کاهو خریدم ، پیامک بانک برامنمیاد ، باید فعالش کنم، فقط رو حساب اینکه مشتریشم اعتماد کرد گفتم جناب از حسابمکسر شده، وانیل خریدم پودر کاکائو و پودر ژلاتین ، پودر کاکائومنو یاد بچگیم اون قوری استیل میندازه ، کیک پختم اسمش کیک ب ب بود ، ترازو رو پیدا نکردم به چت دیپ سیک اندازه ها رو دادم برام به پیمانه وقاشق مقیاس زد ، دنیای عجیبی شد ، از اول اونوقتی که حافظه امکار افتاده تا الان دارم وضعیتو میبینم هیچ وقت چیزی نبوده که گرون شده باشه بعد ارزون بشه هیچ وقت، همینطور که جلو میرفتیم توی زمان مثل نشستن روی یه تسمه نقاله که انتهاش میرسه به یه غار تاریک و سیاه اینجوری بود ، با این حساب بعدش هم همینطوره ،