حال روحی روانیم توی این یه هفته بد بود، فکری ام، یه سری از برنامه هایی که جز روتین روزانه م هست رو از گُردم گذاشتم زمین سه روزی هست ، پناه بردم به خوشنویسی ، خط کوفی دارمتمرین میکنم، شبی رفتم دو تا ماژیک خریدم ، آرامشی که توی خطاطی هست تونقاشی نیست، کاملا از همه چی جدا میشی ، هر جی نشستم تا توی سامانه دانشگاه منو تایید بزنن کاری از پیش نبردم زنگ زدم چارشنبه دانشگاه ، یعنی باید حتما خودت پیگیر بشی و الا کسی کاری نمیکنه برات، باورت میشه منشی رئیس بخش که ازش شمارشوگرفتم خطش خاموش بود!!! Unbelievable, حرکت جالبی نبود بهرحال ، شنبه نسخه صحافی شده پایان نامم اماده میشه شاید رفتم گرفتمش فردا ، معلوم نیست هنوز، دیگه میبرم برا دکتر چی، بهتره بهش بگم قصد ادامه تحصیل ندارم دیگه، اره شاید بهش بگم ، از دنیا بیخبرم ، وضعیت عجیبیه ، بلاتکلیفی ، بچه مچه نخونه، وضع مملکت مثل عروس زشتی که نشسته در حجله منتظره ، و داماد دو دل ،وضعیتو هیچ جور دیگه نمیشه بیانش کرد جز این رقم ،