امروز آخرین روز تابستون بود، هیچ وقت هیچ چیزی نمیتونه حواس آدمو پرت منه از بدبختی که توش هست، شاید برای مدت کوتاه یادت بره ، یه ساعت دو ساعت ، ولی دوباره یادت میوفته که کجایی وجه خبره، سوالم از خودم امروز این بود چقدر حالت خوبه؟چقد خوشحالی؟ چقد حس بدبختی داری؟ از اسنکه هیچی نشدی، لازم نیست به خودم جواب بدم وقتی میدونم همشو، اینکه دیگه حتی دوست ندارم توی جمع فامیلی باشم چون نمیدونم چی بگم از خودم، گفتم به خودم که زندگی یه هدیه هست، ازش استفاده کن تا زنده ای، هنوزتمیدونم چه جوری از همه زندگی استفاده کنم، تا ته و آخرین قطره، همه چی در زندگی فریبه ، همه چی رو عمدا قایم کردن اون اصل کاریا